تأملات/ زباله

حسین رسول‌زاده/ از پنجره به خیابان می‌نگرم. سطل زباله که کُنج خیابان گذارده شده انباشته از زباله است. هر از گاهی کسی می‌آید و کیسة نایلونی پر از زباله را به درونِ سطل بزرگ زباله پرت می‌کند و می‌رود. ساعتی بعد کامیون حمل زباله خرناس‌کِشان سر می‌رسد و با بی‌دقتی و بی‌حوصلگی، سطل زباله را خالی می‌کند و با همان خرناس دور می‌شود… ما دائم در حال «دور» کردن زباله هستیم: کمی آن‌سوتر، اندکی دورتر. از جایی به جایی.

1

اولین زباله‌ای که بشر تولید کرد و از خود به‌جا گذاشت، کِی و چگونه بود؟

-دانسته نیست.

آخرین زباله‌ای که بشر از خود به جا خواهد گذاشت، کِی و چگونه خواهد بود؟

-دانسته نیست.

میان این دو نادانستگی، دانسته‌ای دردناک لانه کرده است.

2

در قسمتی از رمان ابلوموف اثر ایوان گنچاروف- که بعدها در سال 1979 نیکیتا میخالکوف فیلمی نیز بر آن ساخت- نهال درختی، مزاحم افقِ دیدِ زن است. مرد اما به جای تغییر زاویة دید، فکر سلحشورانه‌ای به سرش می‌زند: نهال درخت را از جا می‌کند و دور می‌اندازد.

این شاید گام اول بود.

جهان آن‌گاه به زباله آلوده شد که بشر به جای تغییر زاویة نگاهش، به تغییر چهرة زمین پرداخت.

3

در یکی از قسمت‌های سریال آمریکایی «ستوان کلمبو» جست‌وجو برای یافتن آلتِ جرم به سرانجام نمی‌رسد. آن‌چه مسلم است مقتول با یک کُلت کمری به قتل رسیده است اما آن سلاح کجاست؟ دانسته نیست.

ستوان کلمبو می‌گوید قاتل آن را به «بزرگ‌ترین زباله‌دانی جهان» انداخته است؛ به «اقیانوس».

اگر پلیس به‌درستی دریافته است مجرم ابزار جرم را به اقیانوس انداخته و اگر مجرم به‌درستی گمان کرده است با انداختن ابزارِ جرم به عمق اقیانوس رد پای خود را پاک خواهد کرد، بنابراین در آن هنگام هم پلیس هم مجرم به «اقیانوس» به چشم یک «زباله‌دانی» نگاه کرده‌اند.

آن‌ که مورد سوءقصد قرار گرفته اقیانوس است.

4

از پنجره به خیابان می‌نگرم. سطل زباله که کُنج خیابان گذارده شده انباشته از زباله است. هر از گاهی کسی می‌آید و کیسة نایلونی پر از زباله را به درونِ سطل بزرگ زباله پرت می‌کند و می‌رود. ساعتی بعد کامیون حمل زباله خرناس‌کِشان سر می‌رسد و با بی‌دقتی و بی‌حوصلگی، سطل زباله را خالی می‌کند و با همان خرناس دور می‌شود…

ما دائم در حال «دور» کردن زباله هستیم: کمی آن‌سوتر، اندکی دورتر. از جایی به جایی.

ما زباله را درون کیسه‌های نایلونی از خانه‌مان به سوی سطل‌های بزرگ زباله «دور» می‌کنیم و کامیون‌های حمل زباله، آن‌ها را تا بیرون شهر «دور» می‌کنند. همین کافی‌ست که در منظر نباشد، دور شود، در دید نباشد. اما «دور» کجاست؟

درونِ باقی‌ماندة جنگل‌ها، کنار «ساحلِ» دریاها، پساپشت «کوه‌ها»، و «دشت‌ها» و…

گویا جایی مناسب‌تر از آن‌چه «دامن طبیعت» دانسته‌ایم وجود ندارد.

بشر همواره در حال تولید زباله و دور کردن آن است اما هنوز نمی‌داند زباله‌ای که «دور» می‌شود به سوی او «دور» می‌زند و دیر نیست روزی که او را در خود غرقه سازد.

5

در داستانی از این قلم هرازگاهی کسی گم می‌شود و یافته نمی‌شود. بااین‌همه گاهی لنگه کفشی یا کلاهی و باقی‌ماندة لباسی از گم‌شدگان یافت می‌شود. جست‌وجو برای یافتنِ گم‌شدگان به انجام نمی‌رسد.

به‌زودی رودخانۀ بزرگ شهر نیز گم می‌شود.

چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟

سرانجام معلوم می‌شود کیسه‌های نایلونی زباله‌ها که سرِکوچه‌ها تلنبار می‌شوند یا درون سطل‌های بزرگ زباله ریخته می‌شوند… هرچه را از انسان و حیوان و سگ‌ها و حتی رودها به درون خود می‌مکند و از خود ردی متعفن باقی می‌گذارند. اکنون زباله‌ها به شهر هجوم کشیده‌اند و هرچه را سر راه خود می‌بینند می‌بلعند…

کدام یک دیگری را «دور» می‌ریزد؟ زباله‌ها یا انسان‌ها؟

6

گاهی که از کنار باقی‌ماندۀ جنگل‌ها در دو سوی جاده‌های شمال عبور می‌کنم از این همه زباله در آستانة جنگل‌ها وحشت می‌کنم. در آن حال آرزو می‌کنم کاش جاروی غول‌آسای هوشمند و جادویی داشتم و تمام این زباله‌ها را از پیکر جنگل‌ها- این مظلوم‌ترین و ستم‌دیده‌ترین زیست‌مندان جهان- می‌زدودم… و به هیچ بدل می‌کردم.

7

ایوان کلیما رمان «عشق و زباله» را در زمان حاکمیت نظام کمونیستی بر چکسلواکی و آن‌گاه نوشت که رژیم توتالیتر برای مجازات‌اش او را به رفتگری مجبور ساخته بود.

راوی هرازگاهی تصویری از جهان پیشاروی خود به‌دست می‌دهد:

«در همان حال که در جنگل کوچک متروک راه می‌رفتیم آشغال‌های بیشتری روی زمین می‌دیدیم. نه‌فقط روی زمین- حتی شاخه‌های درختان هم با نایلون‌های شفاف آذین شده بودند و با هر تندبادی به هم می‌خوردند و مانند زوجی عاشق و دیوانه به‌هم می‌پیچیدند و همدیگر را در آغوش می‌گرفتند. صدایی از آن‌ها برمی‌خاست، صدایی که با خود بوی گندیدگی و کَپَک می‌آورد.»

این تصویر برایم بسیار نزدیک و بسیار آشناست. من بارها در جنگل‌های شمال شاهد این صحنه‌های دهشت‌بار بوده‌ام.

«درخت‌های دور و بَر، همگی به طرز فجیع با تکه‌‌پاره‌های نایلون آذین شده‌اند. پای درختی کوچک و تیره‌بخت، کیسه‌های مچاله‌شده پخش‌وپلا شده‌اند و با وزش هر تندبادی صفحات زردشدة روزنامه‌های شلتاقی، مانند پرنده‌هایی درشت‌هیکل، ناتوان و کم‌جان از زمین بلند می‌شوند و بال‌های علیل‌شان با بی‌حالی به‌هم می‌خورند.»

رژیم توتالیتر کمونیستی در اجبار ایوان کلیما به شغل رفتگری، قصد تحقیر او را داشت اما با این کار از رویکرد جنایتکار خود پرده برداشت.

او نشان داد به آشغال‌زدایی از چهرۀ جهان به چشم حقارت می‌نگرد.

8

جهان چگونه به پایان خواهد رسید؟

با انفجاری هسته‌ای؟ با برخوردی نجومی؟

با جنگی جهانی؟ با یورشی فرازمینی؟ با رویدادی خورشیدی؟…

یا با گم شدن درخت‌ها در سیاهیِ زباله‌ها؟

پایان جهان در هیئت کیسه‌های نایلونی پر از زباله، در دست‌های هریک از ماست. هر روز هریک از ما پایان جهان را هم‌چون بمبی ساعتی به درون سطل‌های انباشته از زباله پرت می‌کنیم.

9

آلودگی‌های صوتی، همان زباله‌های صوتی هستند. کسی که با موتورسیکلت بدقواره بر سرعتی جنون‌آمیز سوار می‌شود و با تمام قدرت زباله‌های صوتیِ خود را به بیرون شلیک می‌کند همان کسی‌ست که کیسة نایلونی آشغال را از پنجرة خودرو بیرون می‌افکند.

10

روزی که نایلون اختراع شد آن را انقلابی در ساحت صنعت نوین خواندند. بشر با هر انقلاب یک گام به پایان خودش نزدیک‌تر شده است.

11

میان زباله و فقر مناسبتی‌ست.

آن که زباله‌ها را می‌جورَد تا چیزی بیابد حاصل ساختاری‌ست که زباله تولید می‌کند.

12

زباله پدیده‌ای کاملاً انسانی‌ست. هیچ حیوانی، زباله‌ای تولید نمی‌کند.

بااین‌همه می‌توان از گفتنِ این گزاره که انسان حیوانی‌ست زباله‌ساز اجتناب کرد.

13

تاکنون گمان کرده‌ایم زباله، پسماندِ آن چیزی‌ست که پس از مصرفِ آن‌چه تولید شده است، باقی می‌ماند.

اکنون می‌توان دانست اساساً زباله، دورریزی تولیدی‌ست. کالاهای پلاستیکی و نایلونی و مانند آن، اشیایی نیستند که پس از مصرف، زباله می‌شوند، آن‌ها پیشاپیش زباله‌اند.

14

درحالی‌که جهان شتاب‌آلود از خود تهی می‌شود، زباله‌ها به‌آرامی، جهان را از خود پُر می‌کنند. بشر حتی فراسوی جو زمین را، از زباله آلوده است.

زباله‌ها در حال تسخیر جهان هستند.

 

پیام بگذارید