شمارۀ سی و دوم فصلنامۀ صنوبر

روایت یک سفر یگانه
دنا ضیایی/ وقتی به زندگی پدرم نگاه میکنم، بیش از هر چیز «ایستادگی» میبینم. ایستادگی پای باورهایی که ساده نبودند و هزینه داشتند؛ باور به ایران، باور به طبیعتش، به حیات وحشاش، به درستی و راستی. خاطرات روشنم از ششسالگی به بعد است. ما همیشه در سفر بودیم؛ از ماکو تا خلیج گواتر، از دل کویر تا قلههای کوه. جاهایی را دیدم که شاید خیلیها هرگز فرصت دیدنش را پیدا نکنند. از چشمههایی آب نوشیدم که شاید کمتر کسی طعمشان را چشیده باشد. برای من، ایران نه روی نقشه، که در قدمزدنها، خستگیها، شبمانیها و شگفتیهای بیپایانش معنا پیدا کرد…
مثل آقای ضیایی پیدا نمیشود
اسماعیل کهرم/ در همان روزهای نخست استخدامم در سازمان محیطزیست اسم دو نفر در همۀ سازمان پیچید و خیلی میل داشتم آنها را ببینم، اول هوشنگ ضیایی و دوم بیژن فرهنگ درهشوری، جوانی از طایفۀ قشقایی (فارس). دیدار این دو شیرمردان تا مدتها میسر نشد، زیرا هر دو مرتب در کوهها و بیابانها در حین مأموریت و سفر بودند. هر دو عاشق طبیعت و فریفتۀ خدمت. آن روزها در سازمان همهجا صحبت از این بود که از بچهها چه کسی علاقهمندتر است. علاقه حرف اول شناختن همکاران بود و هوشنگ ضیایی، و رفیق و همکار او بیژن فرهنگ درهشوری، نماد و سمبل علاقهمندی در سازمان بودند…
کسی که هیچ مشکلی بازش نداشت
عبدالحسین وهابزاده/ استاد هوشنگ ضیایی را دیریست میشناسم، نزدیک به پنجاه سال. در دانشکده سال بالایی ما بود. ما هر دو بعد از فارغالتحصیلی به سوی محیطزیست کشیده شدیم اما هرکدام از خاستگاهی متفاوت: او علاقهمند به شکار بود و سازمان محیطزیست را جایی برای پیگیری علایقش اما این بار به صورتی دیگر برگزیده بود. او همچنان شکارچیست و هنوز تفنگ به دستش اما نه برای کشتن، وقتی زاویۀ نگاه از کسب هیجان کشتن حیوان به کسب هیجان دیدارش از نزدیک، به شناخت بهترش، به ارتباط نزدیکتر با او تغییر یافت، شکارچی به شکاربان، به عکاس طبیعت، به پژوهشگر و به مدافع طبیعت تغییر خواهد یافت. هوشنگ ضیایی، بیژن درهشوری، اسکندر فیروز و نامداران بسیار دیگری گواه بر این نگاهاند.
برای او که همگام نسیم صبا، برای ایران عزیزمان غزل میخوانَد
بهمن ایزدی/ آنچه امروز استاد ضیایی را در صدر مؤثرترین مدرسان آکادمیک و محیطهای طبیعی قرار داده است آموختن نگاه عمیق و واقعبینانه به طبیعت است: او به کنشگران و متخصصان طبیعت چگونه «نگاه کردن» را میآموزد تا با درک واقعیات موجود، برای عبور از مشکلات محیطزیست، عمیق و صمیمی در کنار طبیعت قرار گیرند و یاریرسانی کنند. هماهنگی کردار و گفتار استاد ضیایی نمودار کسی است که حرفهایش همیشه با عملش مطابقت داشت و هرآنچه میگفت، در عمل نیز انجام میداد. در دیدگاه وی همۀ اجزای طبیعت مکمل هم هستند، وی هیچگاه تفاوتی بین گونههای مختلف جانوری قائل نبود و برای همۀ آنها تلاش میکرد -از غزالان تشنۀ دشتهای فراخ تا گوزنهای امیدوار در هیرکانی.
یاور دیرین طبیعت
فرهاد دبیری/ چهرۀ آفتابخورده و آفتابسوختۀ او همچون طبیعت مظلوم و زخمخوردۀ کشورمان حکایت از رنجها و داستان دور و درازی از فراز و نشیب و تلخ و شیرین روزگاران سپریشده و نشان از تحمل و بردباری در این میراث گرانقدر میلیونساله دارد. اگر دمی با او همنشین بشوی و نیک در او بنگری در پس این چهرۀ آرام و نگاه شرمگین، درونی مهربان، صمیمی و بخشنده میبینی. بخشنده با خود و دیگران و هرآنچه بر محیطزیست بیپناهمان گذشته و میگذرد. از هنگامیکه در عنفوان جوانی تفنگ شکاریاش را بوسید و بر زمین نهاد، شد روادار و هوادار طبیعت که این برایش کافی نبود و یکسره شد نگهبان و نگهدار طبیعت و رفت به راهی که جز عشق به حیاتوحش ایران سرانجامی نداشت و به تمامی هرآنچه را که داشت و دارد بر سر این عشق ناب گذاشته است.
دشواری هوشنگ ضیایی بودن
هومن جوکار/ در اندیشۀ هوشنگ ضیایی، حفاظت از محیطزیست تنها به حفاظت فیزیکی و دولتی محدود نمیشود. از زمانی که من به یاد دارم، او همواره برای تغییر اولویتهای حفاظت به تناسب نیازهای واقعی در جامعه و در عرصه آماده بوده و واکنش مناسبی نشان داده است. به همین دلیل است که با مرور زندگی او با آثاری همراستا اما متنوع از تألیف کتاب تا انتقال گونههای در خطر انقراض به زیستگاههای جدید، روبهرو هستیم. او در کسوت استاد دانشگاه به هدایت علمی دانشجویان میپردازد و پایاننامههای بسیاری را راهنمایی میکند که هر یک سؤالی از نادانستههای بی شمار ما در حوزۀ طبیعت و حیاتوحش را پاسخ میدهد.
قد کشیدیم در سایۀ هوشنگ ضیایی
فاطمه باباخانی/ اساتید عادت دارند بقیه حالشان را بپرسند، سخت پیش میآید که استادی با شاگردانش تماس بگیرد، مدیری به کارمندانش، پیشکسوتی به اندکی جوانترها. مهندس ضیایی اینگونه نیست. اولین بار که تماس گرفت، منتظر بودم که خبری را مطرح کند. در کار ما طبیعی است که افراد مختلف تماس بگیرند و بعد بگویند فلان اتفاق افتاده و بهتر است چیزی بنویسیم. گفت تنها برای احوالپرسی تماس گرفتهام، بیخبر بودم و گفتم سراغ بگیرم. این سراغ گرفتن برای من خیلی ارزش داشت. انگار که فراتر از کار، این رابطه از وجه دیگری هم برخوردار است و آن محبت یک استاد است به کسانی که سابقۀ بسیار کمتری دارند.
مدیری با روحیۀ تکاوری
رجبعلی کارگر/ زندگی در شرایط سخت در طبیعت، مهارت در تیراندازی و دوربینکشی، اسبسواری و برخورد با متخلفین، شبمانی در بیابان و خوابیدن در کیسهخواب، تحمل سرما وگرما، تنها با همراه داشتن یک کولهپشتی و اندک مواد غذایی بیابانی عمدتاً شامل نان و ماست چکیده و در بهترین شرایط گردو و کشمش و بیتوتۀ چندین شبانهروزی در مناطق، از جمله کارهایی بود که باید یک فرد به عنوان مدیر انجام میداد تا شایستگی خود را به پرسنل اجرایی آن زمان ثابت کند و مورد پذیرش قرار بگیرد. هوشنگخان علاوه بر داشتن تمام ویژگیهای فوقالذکر، با بدنی ورزیده در میدان و روحیهای بالا در پیادهروی و کوهنوردی از قابلیتهای لازم برای تصدی این جایگاه برخوردار بود.
هوشنگ ضیایی تکرار نمیشود
فرشاد اسکندری/ در اولین بازدیدی که همراه استاد ضیائی رفتم اتفاق جالبی افتاد. در همان ابتدای ورود متوجه چند دال در بالای سرمان شدم، این موضوع را به او گفتم و استاد هم آنها را به دانشجویان نشان داد. بعد از چند دقیقه تعداد دالها بیشتر شد و همه در یک نقطه در ارتفاعات فرود میآمدند. استاد ضیائی برای اینکه حس علاقه و هیجان را بین دانشجویان ایجاد کند از آنها خواست که هرکدام تمایل داریم به آن سمتی که دالها فرود آمدهاند برویم تا علت این حضور جمعی آنها را متوجه شویم. او همچنین من را به دانشجویانش معرفی کرد و به آنها گفت که فعالیت در این حوزه تنها منحصر به کسانی نیست که درس محیطزیست خواندهاند، بلکه هر کسی در هر رشتهای اگر علاقهمند به این حوزه باشد، میتواند حفاظتگر باشد.
استاد هوشنگ ضیایی؛ یک الگوی خستگیناپذیر
مهدی تیموری/ من افتخار دو مرتبه میزبانی ایشان به همراه زندهیاد اسکندر فیروز در پارک ملی گلستان و شهر هرات را داشتهام و از تجربیات ایشان در حفاظت بهرهمند شدهام و دلیل عشق بیشتر من به حفاظت از محیطزیست در همین دو سفر و دیدار با این دو بزرگوار بود. از توصیههای مهم کارشناسی و همراه با عشق این دو عزیز برای من در خصوص محیطزیست و اهمیت تلاش در حفظ سرزمین عزیزمان، قدردان بودن نسبت به لباس محیطبانی و اجرایی سازمان بود. برای من این بُعد از شخصیت بینظیر استاد ضیایی بسیار آموزنده بود که حرمت خاصی برای تمام انسانهایی که به محیطزیست خدمت کردهاند قائل بود، بهویژه احترام خاصی که استاد و خانوادۀ ایشان برای زندهیاد اسکندر فیروز قائل بودند.
همچون پدری همیشه امیدوار
نوشین ساطعی/ دانشجو بودم و اولین تجربههای فعالیت میدانیام را در پارک ملی کویر میگذراندم. آن سالها فعالیت زنان در محیطهای طبیعی و همپای محیطبانان، کاری خارج از عرف و بهنوعی ساختارشکنی به حساب میآمد. فعالیت ما خانمها در پروژۀ بینالمللی حفاظت از یوزپلنگ آسیایی نیز به همت و پافشاری آقای ضیایی امکانپذیر شده بود؛ با وجود حمایت همهجانبۀ ایشان، باز هم مخاطرات و چالشهایی برای ما وجود داشت. درست به خاطر دارم در یکی از پایشها در پارک ملی کویر، همراه با یکی از محیطبانان که از قضا چندان دل خوشی از حضور ما خانمها نداشت، من با اولین چالش کار میدانی مواجه شدم. دو روز و دو شب همراهی با محیطبانی قدیمی، با تجربه ولی متعصب که همۀ تلاشش را میکرد تا به من بفهماند که جای من اینجا نیست و از عهدهاش بر نخواهم آمد…
یک قلب و هزار چشم
ایمان سیوف/ در نزدیکی قرارگاه محیطزیست و در دل جنگلهای هیرکانی، یک گراز غولپیکر به رنگ سیاه و خاکستری با خانواده، همسر و فرزندانش زندگی میکرد. در طول سالها، این گراز بزرگ با یکی از محیطبانان و همچنین جناب ضیایی، که بارها برای پروژههای حفاظتی در آنجا کار کرده بود، آشنا شده بود چونان که در حضور ایشان چندان احساس غریبی و ترس نمیکرد. آن محیطبان سالها پیش نام این گراز عجیب، با آن دندانهای پیچخوردۀ بلند و چشمان روشن را «آلِکس» گذاشته بود. روزی جناب ضیایی از او پرسیده بود: «چرا نام او را آلِکس گذاشتی؟» او هم پاسخ داده بود: «خُب! گراز حرام است و من نمیتوانستم اسم مسلمانی یا ایرانی برایش بگذارم؛ لذا برایش یک اسم کافری انتخاب کردم: آلِکس!» استاد هم حسابی به این حُسنِ انتخاب خندیده بود!
آنکه به گل سوسن میگفت: شما!
مازیار لرستانی/ ربع قرن پیش بهواسطۀ دنا و درنا دوستان عزیزم با خانوادۀ آنها آشنا شدم. مادری باوقار و مهربان و محترم و پدری فرهیخته و دوستدار طبیعت. از آن روزها دو دهه و نیم گذشته است. درنای عزیزمان پر کشید و به سفر رفت و من هرگز نتوانستم این خانوادۀ منحصربهفرد را رها کنم. ضمن آنکه از عزیزترین خویشانم به من نزدیکترند و حامی، و من در سایهسار مهر این مادر و پدر و فرزند زندگی را و خوشبختی را تجربه کردم. سهراب سپهری میگوید: «شاعری دیدم که خطاب به گل سوسن میگفت: شما!» و این شاهبیت همیشه مرا به یاد مهندس ضیایی -پدر دنای عزیز- میاندازد. ایشان عاشق گیاهان، درختان، گلها، حیوانات و تمام طبیعت ایراناند. درموردشان میتوانم بگویم که: او شاعر طبیعت است. مهربان است و لطیف، عاشق موسیقی و شعر و نمایشنامههای عمیق…
آموزگاری که «آنچنان را آنچنانتر میکند»
شهاب چراغی/ دانشجوی سال اول رشتۀ محیطزیست بودم، در سفر به یکی از مناطق تحت حفاظت سازمان محیطزیست، چند گونه جونده و خزنده گرفتم و از آنجا که هنوز درکی از حفاظت اصولی و حقوق حیوانات نداشتم، آنها را با خود برداشتم و به تهران آوردم. فردای رسیدن به تهران، راهی دانشگاه شدم. پرسوجوکنان سراغ استادی را گرفتم که بتواند نوع گونۀ آنها را برایم شناسایی کند. در راهروی ساختمان دانشکده او را یافتم و با کمی خجالت جلو رفتم و سلام کردم. با احتیاط پرسیدم استاد من تعدادی جونده و خزنده دارم که نمیتوانم شناسایی کنم. شما کمکم میکنید؟ پرسید: «الان در اون ساکی که همراهت هست گذاشتی؟» دلم ریخت. گفتم نکند کار بدی کردم و من را مؤاخذه کند. با سرافکندگی گفتم بله. گفت: «خودت میتوانی حدس بزنی چه گونههایی هستند؟» با تردید گفتم بله. گفت: «خوبه! با من بیا.»
تغییر نگاهی که از استاد آموختم
نغمه نقیلو/ برخی استادها فقط آموزش نمی دهند، مسیر میسازند، نگاه عوض میکنند و اثری ماندگار در جان شاگردانشان به جای میگذارند. استاد عزیزم، آقای مهندس هوشنگ ضیایی از همان انسانها هستند. استادی که حفاظت از حیاتوحش برای ایشان صرفاً یک رشتۀ علمی نبود، بلکه بخشی از هویت و باور و شیوۀ زیستشان بود. سختگیری استاد از من در انجام پایاننامه و سفرهای حیاتوحش که همراهیشان میکردم از من، نغمۀ توانمندی ساخت. بعدها که در کنار استاد در شرکت اکوتور ایران تورهای تخصصی طبیعتگردی را مدیریت و راهبری میکردم، در برابر سختیهای کار، چنان با اعتماد به نفس و قوی بودم که حالا به خودم میگویم عشق به کار، نتیجۀ تغییر نگاهی بود که در کنار استاد آموختم.
روایتِ یک شاگردیِ تمامنشدنی
افشین زارعی (رهنما)/ ۲۵ سال پیش در صف طولانی ثبتنام دانشگاه ایستاده بودم؛ بیامید به آینده و سرخورده از اینکه نتوانسته بودم در رشتۀ مورد علاقهام (روانشناسی) در دانشگاه سراسری قبول شوم. از سر بلاتکلیفی، رشتۀ مهندسی محیطزیست را انتخاب کردم. در آن صف با پسری به نام مهرداد آشنا شدم. او از فامیلی گفت که مهندس محیطزیست است و از همه جذابتر، از «درس مهندس ضیایی» گفت که در ترم پنجم ارائه میشد. مهرداد میگفت: «آقای ضیایی بچهها را به سفر میبرد؛ به جنگلهای هیرکانی، به تجربۀ شبمانی در طبیعت و زندگی در چادر…» همین حرفها نوری در دلم تاباند. دو سال با رؤیای نشستن سر کلاس او صبر کردم. وقتی استاد وارد کلاس شد، ابهت و جاذبهاش چنان بود که نمیتوانستم لحظهای چشم از او بردارم. همیشه نفر اول میآمدم و نفر آخر میرفتم.
به قدر یک گام؛ روایت ماندن
معصومه صفایی/ روزهایی که از فشارها و خستگیها دلزده شدهام و احساس میکنم تلاشها بینتیجه است، روزهایی که تصمیم دارم کنار بکشم و میدان را خالی کنم. در همان روزهاست که با همان آرامش و قطعیت همیشگی میگوید: «بمان و تأثیرگذار باش، حتی به اندازه یک گام کوچک». این جملۀ ساده من تبدیل به چراغ راه شده است. فهمیدم قرار نیست کارهای عظیم و پرهیاهو انجام دهیم تا ارزش ماندن داشته باشیم. قرار نیست همهچیز را تغییر دهیم. کافی است سهم خودمان را، هرچند کوچک، صادقانه ادا کنیم. گاهی یک یادداشت، یک تصمیم درست، یک ایستادگی آرام، میتواند همان «گام کوچک» باشد. امروز هر جا که قلمم در دفاع از طبیعت این سرزمین مینویسد، هر جا که در موقعیتی باید از حیاتوحش حفاظت کنم و مسئولیتی بپذیرم که شاید آسان و بیهزینه نیست، رد همان آموزه را میبینم.
جسارتی که او به من داد
هانیه غفاری/ او دانشجویان مشتاق و باانگیزۀ رشتۀ محیطزیست و علاقهمند به حیاتوحش را با دقت و تیزبینی در کلاس شناسایی میکرد و شیوۀ مطالعه و پژوهش دربارۀ گونههای حیاتوحش در مناطق تحت حفاظت سازمان محیطزیست و دیگر زیستگاهها را به آنان میآموخت. به همین سبب، در پایان دورۀ کارشناسی ایشان را بهعنوان استاد راهنمای پروژهام دربارۀ گونۀ در معرض خطر انقراض «لاکپشت فراتی» در استان خوزستان برگزیدم. در همان زمان، تئودور پاپنفوس (Theodore J. Papenfuss) از دانشگاه کالیفرنیا از طریق شرکت طبیعتگردی اکوتور به ایران آمده بود. آقای مهندس ضیایی که میدانست علاقهام به مطالعۀ خزندگان جدی شده است، مرا به ایشان معرفی کرد. آغاز پژوهشهای تخصصی من در حوزۀ خزندگان با تشویق و حمایت آقای مهندس ضیایی و همراهی در سفرهای علمی با پاپنفوس رقم خورد.
استاد تبدیل غمها به عشقها
مانیا شفاهی/ شاید از ظاهر آرام و پرحجب و حیای شما معلوم نباشد که چقدر شور و عشق در وجودتان جاریست. اما هرکسی که بختِ بودن در کنار شما را داشته بیشک این را درک کرده، همانطور که من این بخت را داشتم تا با گذراندن ساعاتی از عمرم در کنار شما، ببینم و با تمام وجود حس کنم که چطور بیچشمداشت برای عشقی که به این سرزمین داشتید از خود گذشتید! انگار شما هم از قدرت کلمات برای بیان آنچه که بر شما رفت استفاده نکردید، هیچکس هرگز گلایهای از شما نشنید و همه دیدیم که چطور غم بیمهریها را به عمل تبدیل کردید. سکوت و طمأنینهای که در رفتارتان داشتید همیشه برای من درس بوده و هست. بارها شاهد فرو دادن بغضی در ظاهر آرامتان بودم، هنگامی که از فرزندان این سرزمین که به آنها هم بیمهری شده بود حرف میزدید.
گزارش شب هوشنگ ضیایی
پریسا احدیان/ عصر یکشنبه پنجم آذرماه سال هزار و چهارصد و دو، هفتصد و سیزدهمین شب از شبهای مجلۀ بخارا در خانۀ اندیشمندان علوم انسانی به «هوشنگ ضیایی» اختصاص یافت. در این شب که به مناسبت رونمایی از کتاب «راهنمای صحرایی پستانداران ایران» برگزار شد، بهمن ایزدی، نوشین ساطعی، افشین زارعی، مهدی تیموری، مانیا شفاهی و علی دهباشی به سخنرانی پرداختند. مراسم بزرگداشت زادروز هشتادسالگی استاد هوشنگ ضیائی از دیگر بخشهای این مجلس بود. در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به مهمانان حاضر در این مجلس، درمورد نگارش کتاب «راهنمای صحرایی پستانداران ایران» چنین گفت: «امبرتو اکو میگوید انسان باید در زندگیاش یکی از این دو کار را انجام دهد: یا یک بچۀ خوب تربیت کند یا یک کتاب خوب بنویسد. استاد، هم بچۀ خوب تربیت کردند هم کتاب خوب نوشتند…».
آتش؛ داستان یک زوال
حمید حیدری/ در درهای که میتوانست بهشت باشد، رودی خروشان جریان داشت. این رود قلب دره بود، اما قلبی که با آهنگی وحشی و نامنظم میتپید. مردمان دره، حیات خود را از سخاوتش میگرفتند و در وحشت از خشمش روزگار میگذراندند. گاه، رود چنان برمیخاست که خانهها و مزارع را چون اسباببازیهای کودکان میبلعید و جز گِل و ویرانی چیزی باقی نمیگذاشت. گاه دیگر، آنقدر در خود فرو میرفت که بسترش به گورستانی از سنگهای ترکخورده بدل میشد و تشنگی، زمین و انسان را از پای درمیآورد. در برابر این هیولا، تلاشهای مردمان پراکنده و از سر استیصال بود. هر کس دیواری کوتاه از سر ناچاری جلوی خانهاش میساخت یا کانالی کمعمق با دستهایش حفر میکرد. اما این دیوارهای کوچکِ سنگی، تنها موج اول را میشکستند و کانالهای حقیر، اولین قربانیان سیلاب بودند.
سنجاقک حلقهطلایی هیرکانی در غار دانیال
پوریا قلیچ خانی/ بارها در نقاط مختلف غار دانیال با پوستههایی خشک و توخالی برخورد میکردم. صادقانه بگویم، در ابتدا تصورم این بود که اینها بقایای سوسکهای مرده هستند و بیتفاوت از کنارشان میگذشتم. اما از سال 2019، حین پایشهای فصلی در بهار، تکرار این مشاهده در اعماق غار، ذهنم را درگیر کرد تا اینکه در سال 2020، حس کنجکاوی بر من غلبه کرد. موضوع را با دوست و متخصص برجستۀ حوزۀ سنجاقکها در ایران، یعنی دکتر محسن کیانی، درمیان گذاشتم. وقتی تصاویر چندین نمونه را که از گوشه و کنار غار جمع کرده بودم برایش فرستادم، پاسخ او با همان لهجۀ شیرین شیرازی، نقطۀ آغاز ماجرا شد:- این اِگزویای1 سنجاقکه کاکو! – اگزویا؟ – آره… همون پوستۀ خارجی که وقتی سنجاقک از حالت لارو درمیاد و میخواد تبدیل به حشرۀ بالغ بشه، از خودش جا میذاره. – آخه اگزویای سنجاقک توی 280 متری غار چیکار میکنه؟ – بهنظرم با یه اتفاق نادر طرف هستیم!
این گربه گم شده است
حسین رسولزاده/ چند ماه پیش در حال پیادهروی در خیابانهای رشت، به عکسی برخوردم که روی سطح سرامیکی دیواری، نصب شده بود. این عکسِ رنگی، چهرة حناییرنگِ گربهای بود که با نوعی بیاعتمادی و هراس به دوربین -به بیننده – خیره شده بود. در پایین عکس، این عبارت با حروف درشت، چاپ شده بود: «این گربه گم شده است. از یابنده درخواست میشود با شمارة تلفن … تماس و مژدگانی دریافت کند.» به کدامین اعتبار میتوان در میان هزاران گربه از «گربهای» گمشده سخن گفت؟ و با کدامین سنجه میتوان، یافتن گربهای گمشده را انتظار کشید؟ به رنگ؟ به جنسیت؟ به سن و سال؟ اما هزاران گربة حناییرنگ و هزاران گربة همسن و سال و همجنس وجود دارند؛ کدام را باید جُست؟ اکنون باری دیگر در برابر پرسش نخست ایستادهایم؛ به کدامین اعتبار میتوان یافتن گربهای گمشده را به انتظار نشست؟ پاسخی شگفت: به اعتبار «چهره»!
چادرشب و منظرۀ زیسته: رویکرد جزئینگر زنان بافنده
پرستو ابنعلی/ چادرشب، بهعنوان یکی از منسوجات دستبافتِ کمتر شناختهشدۀ زنان شمال ایران، صرفاً یک شیء کاربردی یا خانگی نیست، بلکه روایتی بصری است که در آن تجربۀ زیستۀ زنان، رابطۀ مستقیم آنان با طبیعت و حافظۀ جمعی زنانه بر سطح پارچه نقش میبندد. در این چارچوب، چادرشب به مثابۀ نوعی «منظرۀ بافتهشده» فهم میشود؛ منظرهای که نه حاصل لحظهای از مشاهده و نگاهی مسلط، بلکه برآمده از دل دانش بومی و شیوههای زیستۀ زنان است که در پیوندی مستمر با محیط طبیعی شکل میگیرد. در این مواجهه با منظره، طبیعت نه از موضع تماشا، بلکه از دل یک موقعیت زیسته بازنمایی میشود. لیز وِلز، نظریهپرداز و استاد مطالعات عکاسی، در کتاب « اهمیت زمین» اشاره میکند که مواجهۀ زنان با منظره اغلب با نگاه مالکانه و مسلط مردانه تفاوت دارد.
در جستوجوی «سیمرغ»
حسن نیکمنش/ همچنانکه از منطقالطیر عطار برمیآید، به جستوجوی سیمرغ باید از هفت خوان و هفت دریا و هفت صحرا گذشت و رنجهای فراوانی را به جان خرید. اما سفر من نه عارفانه یا اسطورهای، نه بر اساس یافتهها و دانش زبانشناسی یا اسطورهشناسی، بلکه سفری است شاعرانه در زمان حال و واقعیتهای کوهنوردی و زیستبوم ایران. سالها است که در جامعۀ کوهنوردی ایران «طرح سیمرغ» طرفدارانی یافته و آن صعود ۳۰ قلّه در ۳۰ استان کشور که هرکدام بلندترین قلّۀ استان میباشد. امّا ترومای زانو، و از سوی دیگر نبودن آب در جوی جوانی چنین رخصتی نمیدهد که در سی استان کشور بلندترین قلّهها را درنوردم، ورنه بسیار دوست میداشتم حتّی سفر خود را از «فرغانه» و درّۀ «نمنگان» آغاز و پس از گذر از «سمنگان» و «شبرغان» تا جنگلهای «نمنق» و «زنگلان» در کنارۀ ارس و «شاودالان» و «آوالان» در کردستان ادامه دهم.
سرویس مدیریت اضطراری کوپرنیک؛ ابزاری بالقوه برای حفاظت از طبیعت
فاطمه اسماعیلی/ سرویس مدیریت اضطراری کوپرنیک شامل دو بخش اصلی است. اول؛ بخش نقشهبرداری این سرویس که پوشش جهانی دارد و نقشههایی را بر اساس تصاویر ماهوارهای در اختیار مقامات حفاظت مدنی و آژانسهای کمکهای بشردوستانه قرار میدهد. بخش دوم سامانۀ هشدار اولیۀ کوپرنیک است. در بخش هشدار یک سرویس خاص با عنوان سیستم اطلاعات جهانی آتشسوزیهای جنگلی (The Global Wildfire Information System (GWIS)) برای ارائۀ اطلاعات در سطح ملی از آتش سوزیهای جنگل و اثرات آن بنا نهاده شدهاست. سامانههای زیرمجموعۀ سیستم GWIS اطلاعات و دادههای حائز اهمیتی در خصوص آتشسوزی جنگلها با تقسیمبندی قارهها و کشورهای زیرمجموعۀ هر قاره ارائه میدهند.
سفر بهانه بود و ما مسافر
سهیل اخلاقی/ «سالها بود که در حوالی دیارمون در جنوب استان فارس، جایی که زاگرس، کمکم میره تا خستگیهاش رو به آبهای خلیجفارس بسپره، چشم به طبیعت داشتیم، و طبیعتگردی دریچهای بود برای دل به جاده زدن و ایران رو روستا به روستا گشتن. داستان ما و پروند اینطور آغاز شد؛ با سفر. وقتی روستا به روستا سرزمینت رو میگردی به غیر از دیدن جاذبههای جدید و چشیدن مزههای رنگارنگ بومی، وقتی تو اوج حس لذت این تجربیات جدید هستی کافیه یک لحظه فکر کنی کاش میشد این حسها رو با دوستان بیشتری به اشتراک گذاشت، یا وقتی پای درددل نخلدار محلی یا آخرین بازماندۀ حصیربافان روستا نشستی، از خودت بپرسی پس نقش من جز یک مسافر گذری چیه؟» پروندبوم اینطور آغاز شد، با سؤال از سهم خودمان و با حس مسئولیت و دغدغۀ کمک به معیشت روستا و اقتصاد محلی.
از خاک گفتن…
ساره قمی/ میگوید: «یعنی من و تو هم از خاکیم؟» میگویم: «یکجورهایی بله، البته تمام آدمها؛ فقط هر کدام توی خاک خودش، جایی که خیلی آشناست، مثل منطقهای که پدر و مادرش آنجا زندگی میکردند و شاید پدربزرگ و مادربزرگ و پدرِ پدربزرگ و بگیر برو عقب!» لبهایش را ورمیچیند که: «پس خاکی که تو از آن درست شدی با مال من فرق دارد.» میآیم بگویم آره، اما حرفم را قورت میدهم؛ نباید بیگدار به آب زد که این وروجک همیشه گیرم میاندازد که چرا اینقدر دوریم از میمی و بابا رضا. میگویم: «نه، خیلی؛ ببین، فقط که خاک نیست، خیلی چیزهای پیچیدهتر هم هست که ربطی به خاک ندارد.» میگوید: «داری گولم میزنی؟» میگویم: «چیزهایی مثل فارسی، مثل داستانها، شعرها، مزهها، بوها، موسیقی!»…
گزارش نشست علمی «50 سال قانونگذاری محیطزیستی
مسعود فریادی/ نشست علمی با عنوان «50 سال قانونگذاری محیطزیستی: چالشهای نیمقرن قانونگذاری محیطزیستی، از قانون حفاظت و بهسازی محیطزیست تا چشمانداز پیشرو» در تاریخ 24 آذر سال 1404 در تالار آزادی دانشکدۀ حقوق دانشگاه شهید بهشتی به همت گروه حقوق محیطزیست و بشر و انجمن علمی دانشجویی این دانشکده برگزار شد. دبیر این نشست آقای دکتر عبدالهی، عضو هیأت علمی دانشکدۀ حقوق دانشگاه شهید بهشتی و سخنرانان حاضر در جلسه به ترتیب آقای دکتر فرهاد دبیری، استاد دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات و معاون پیشین سازمان حفاظت محیطزیست، خانم دکتر مهناز رشیدی، عضو هیأت علمی دانشگاه شاهد، آقای دکتر مسعود فریادی، عضو هیأت علمی دانشگاه مازندران، و آقای دکتر هومان لیاقتی، عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی، رئیس سابق پژوهشکدۀ محیطزیست و رئیس سابق صندوق ملی محیطزیست بودند.
تاریخچۀ پرندهنگری و ردهبندی پرندهنگرهای ایران و جهان در سالی که گذشت
آلن پطروسیان-زهرا انوشه/ از سال ۱۳۸۹ اولين پنجشنبۀ آذرماه هر سال، به ابتكار كميتۀ ملى طبيعتگردى بهعنوان روز ملى پرندهنگرى گرامى داشته میشود. پرندهنگرى، فعاليتى طبيعتدوستانه است كه چنانچه مبتنى بر علم و حفاظت انجام شود، از ظرفيت رونق بخشيدن به اقتصاد حفاظت و توسعۀ پايدار مناطق بومىِ ميزبان پرندگان به خوبى برخوردار است. آذرماه ۱۴۰۴ (با چشمانداز استمرار این اقدام) به مناسبت روز ملی پرندهنگری در فصلنامۀ طبیعت و محیطزیست صنوبر دربارۀ این فعالیت، تاریخچه و تأثیرات ترویج آن بر حفاظت از محیطزیست و رونق گردشگری پرداخته شده و همچنین گزارش ردهبندی پرندهنگرهای ایران و جهان در سالی که گذشت منتشر شده است. پرندهنگری (Birdwatching) و پرندهشناسی (Ornithology) از محبوبترین سرگرمیها و فعالیتهای علمی در جهان، تاریخچهای پرفرازونشیب دارد که از علاقۀ نخستین به شکار و جمعآوری پرندگان آغاز شده و تا حفاظت مدرن و علم شهروندی (Citizen Science) ادامه یافته است.
مرثیهای برای تهران و چنارهایش!
آریا گازر/ هر عکسی از گذشته تا به امروز که از سرِپل و خیابان سَعدآباد که به سرِپل منتهی میشود ببینید، مملو از چنار است. درخت چنار را میگویم با نام علمی (پلاتانوس). به عمد از نام علمیاش استفاده میکنم که یادمان باشد داریم از یک گونه صحبت میکنیم. از یک جاندار و زیستمند که البته در خطر است. خطر سالهاست که واژۀ آشنایی برای حفاظتگران و کنشگران محیطزیست و حیاتوحش ایران است. تقریباً روی هر گونهای که دست بگذاریم، با این جمله مواجه میشویم که در خطر است. اما حالا برویم سراغ شهر تهران. وقتی کلمۀ شهر را میشنویم شاید آخرین چیزی که در ذهنمان میآید درخت باشد، اما در دانش بومشناسی یا اکولوژی، مدتهاست که شهر را دیگر یک بومسازگان تلقی میکنند که خب البته نیازمند حفاظت و توجه است. یکی از خطراتی که تهران امروز را تهدید میکند، اوضاع تلخ چنارهایش است…
کوهستانهای میانِ صحرا، جزایر اندمیکِ ایران
گفتوگو با جلیل نوروزی، متخصص تنوعزیستی کوهستانی در دانشگاه وین اتریش
نیما فریدمجتهدی/ مطالعات نشان میدهد که بیش از ۷۵ درصد گیاهان در معرض خطر انقراض، گونههای اندمیک هستند که در مناطق حساس و شکننده از نظر تنوعزیستی زندگی میکنند. از دست رفتن این گونهها، که اغلب جمعیتهای کوچک و پراکندهای دارند، به معنای نابودی یک حلقۀ مهم از زنجیرۀ حیات و کاهش چشمگیر تنوعزیستی در مقیاس محلی و جهانی است. بنابراین، حفاظت از این گیاهان منحصربهفرد، چه از طریق روشهای درجا مانند ایجاد مناطق حفاظتشده و چه با استفاده از روشهای برونجا مانند بانکهای ژن و کشت بافت، یک ضرورت اجتنابناپذیر برای تضمین پایداری اکولوژیکی و حفظ میراث طبیعی برای نسلهای آینده به شمار میرود. به دلایل ضرورتهای مورد اشاره، از طرف فصلنامۀ صنوبر با یکی از متخصصان برجستۀ این حوزه گفتوگویی داشتم که در ادامه میخوانید.
محیطزیست در ۱۴۰۴ و شاید وقتی دیگر
رضا ساکی/ امروز که این گزارش را مینویسم ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ است. و هیچ چیز مانند گذشته نیست و بسیاری، دیگر در میان ما نیستند. اینترنت گاهی هست گاهی نیست. دلار ۱۶۲ هزارتومان را رد کرده است، بنزین گرانتر از همیشه است و کالابرگی شدهایم. در این سال باز هم شکایت از کنشگران محیطزیست روند قبلی را داشت و چندین بار کنشگران با بسته شدن صفحههای اینستاگرام یا مسدود شدن موبایل و پرداخت جریمه مواجه شدند. و این اتفاقات در استانهای شمالی به دلایل مختلف از سایر نقاط ایران بیشتر بود. راستش آنقدر تمرکز ندارم که بتوانم همۀ حوادث و بزنگاههای محیطزیست ایران را فهرست کنم و امیدوارم چیزی از قلم نیاندازم. قرار بود از این شماره برای «صنوبر» طنز بنویسم که نشد، یعنی وقت طنز نیست. و شاید وقتی دیگر.
نسل آلفا؛ گوشهای تازه برای شنیدن صدای طبیعت
مینا حسینی/ نسل آلفا، کودکان متولد دهۀ ۲۰۱۰ میلادی به بعدند، نسلی که بسیاری از آنان هنوز پیش از آنکه کلمۀ درخت را بنویسند، با انگشت روی تبلت، نقشۀ جنگلها را جستوجو کردهاند. آنان با فناوری همنفساند و جهان را از پشت صفحه میبینند. برای این نسل، واقعیت افزوده و مجازی، تفاوت چندانی با دنیای فیزیکی ندارد. این دگرگونی در شیوۀ زیستن و یادگیری، آموزش محیطزیستی را نیز دگرگون کرده است. اگر نسلهای گذشته از طریق کتابها و برنامههای تلویزیونی با مفهوم نجات زمین آشنا میشدند، نسل آلفا میتواند با اجرای بازیهایی که در آن نقش نجاتدهندۀ زمین را برعهده دارد، به شکلی تجربهمحور و درونیتر با محیطزیست ارتباط برقرار کند.
از دل آتش تا رویش امید
مهدیه پورشاد/ داستان انجمن دوستداران طبیعت خراسان شمالی از نگرانیهای چندین دوستدار طبیعت آغاز شد؛ کسانی که آتشسوزی جنگلها، زرد شدن درههای سبز، فرسایش تپههای خاکی و خشک شدن رودخانهها را نه در قاب خبر، بلکه از نزدیک و با همه تلخیاش میدیدند. در سال ۱۴۰۰ این دغدغه مشترک، شکل یک مؤسسۀ مردمنهاد به خود گرفت و «انجمن دوستداران طبیعت خراسان شمالی» متولد شد؛ انجمنی که از همان روزهای نخست تصمیم گرفت در برابر زوال طبیعت، تماشاگر خاموش نباشد. محدودۀ فعالیت انجمن، سراسر استان خراسان شمالی است؛ استانی با چهرهای متنوع از جنگلهای پهنبرگ در حاشیۀ پارک ملی گلستان تا مراتع بلند، تپهماهورهای فرسایشدیده و دشتهایی که در برابر فشار بهرهبرداری نادرست، تابآوریشان را از دست دادهاند. انجمن تلاش میکند حلقۀ واسطی باشد میان مردم محلی، نهادهای حاکمیتی و عرصههای طبیعی آسیبپذیر.
حامی هوبره
مسعود یارمحمدی/ در پایشهای سازمان محیطزیست، کاهش تعداد هوبرهها به وضوح به چشم میآمد. اما کسی را توان مقابله با این شبکۀ سیاه و فربه قاچاق نبود. داستان روستا به روستا و شهر به شهر در گوشها میپیچید. زمانی که قصۀ پر غصۀ قاچاق به گوش محیطبان جوانی رسید، با اطمینان از عملکرد خود و دوستانش، احتمال ربایش هوبره از ناحیۀ تحت حفاظت خود را غیرممکن میدانست. مگر میتوانست تصور کند که روزی در حین گشت و پایش محیط دستههای بزرگ هوبره را نبیند؟ آن راه رفتن خرامان هوبرهها، زیبایی همراهی جوجهها به همراه دسته در زمان آب خوردن بر سر آبشخور، و حتی تماشای گریز هوبره از دست روباه شنی و گربۀ پالاس در دل کویر، همگی بخشی از روزمرگی او بود. روزمرگیای که از زمان همراهی با درک اسکات رنگ دیگری به خود گرفته بود. پس از آن سالها دیگر پرنده برای ایرانیان فقط مفهوم گنجشک و کلاغ نبود!
معرفی کتاب: ریشههای روانشناختی بحران اقلیمی
محمدرضا وفائی/ سالی وینتروب، نویسندهای که با قلم شیوا و بینش نافذش، مرزهای روانکاوی را درمینوردد و آن را به ابزاری قدرتمند برای درک پیچیدگیهای جهان معاصر بدل میسازد، روانکاوی برجسته و عضو انجمن روانکاوی بریتانیاست. او با سالها تجربه در مواجهه با چالشهای روانی انسان، عمر و تخصصش را صرف یکی از بزرگترین بحرانهای بشریت، یعنی بحران اقلیمی، معطوف کرده است. وینتروب با اتکا به دانش روانکاوی، فلسفه و علوم اجتماعی، با زبانی جذاب، مفاهیم عمیق روانشناختی را برای همگان قابلفهم میسازد. وی در این کتاب، صرفاً به توصیف مشکل نمیپردازد، بلکه با ظرافت خاصی، درمانی برای «جنون جمعی» بیتفاوتی تجویز میکند، درمانی که ریشههای آن در بازپسگیری توانایی «مراقبت» و «ارتباط» نهفته است.