صورت پرداختن به لایۀ ازن، بُرد پنهان پروتکل مونترال
زهرا انوشه/ اخیراً نکتۀ جالبی درمورد عامل موفقیت نسبی پروتکل مونترال درمورد لایۀ ازن از شخصی به نام دکتر کریستین چانگ، متخصص علوم اعصاب خواندم:
«پروتکل مونترال با شعار «لایۀ ازن را نجات دهید» آغاز نشد. با این جمله آغاز شد: «این پنج CFC مشخص را پنجاه درصد کاهش دهید». جاهطلبی جهانی بود، اما نخستین اقدام، مشخص، قابل ردیابی و زمانبندیشده بود. [رویکردی که] جواب داد. همۀ کشورهای جهان آن را تصویب کردند. ۹۹% درصد مواد هدف قرارگرفته از میان رفتند. چرخه بسته شد. درکپذیری به سمت پاسخ نشانه رفت، نه فقط به سمت مشکل. همین تمایز – قابلفهم کردن پاسخ بهجای مرئیتر کردن خطر- حرکت اصلی است. همان سازوکار. همان تقاضای بیپایان. اما چیزی که ارزانتر میشود عوض میشود. نه نگرانی، بلکه توانایی عمل».1
جملۀ آخر در حقیقت اشاره به یک مفهوم روانشناختی و ارتباطی دارد: «چیزی که ارزانتر میشود عوض میشود»، یعنی هزینۀ روانی و شناختی انجام یک کار کاهش پیدا میکند. نویسنده میگوید در روایتهای معمول محیطزیستی، چیزی که مدام «ارزانتر» و راحتتر تولید میشود، نگرانی است. رسانهها و کمپینها بهراحتی میتوانند ترس و اضطراب ایجاد کنند: تصویر حفرۀ ازن، آمار سرطان پوست، هشدارهای آخرالزمانی. تولید نگرانی ارزان است، چون فقط نیاز به یک تصویر یا یک عدد دارد. اما پروتکل مونترال این معادله را برعکس کرد. بهجای اینکه نگرانی را ارزانتر کند، توانایی عمل را ارزانتر کرد. یعنی کاری کرد که انجام دادنِ یک گام مشخص- «این پنج ماده را پنجاه درصد کم کن»- از نظر ذهنی ساده، روشن و کمهزینه شود. کشورها لازم نبود اول نگران شوند، بعد بترسند، بعد به فکر بیفتند که «حالا چه کار کنیم؟»؛ مستقیم به آنها گفته شد چه کار کنند، چه مقدار، و تا چه زمانی.
…
در هفتم نوامبر ۱۹۸۵، خوانندگان روزنامۀ نیویورکتایمز در گوشهای از صفحۀ علم، تصویری عجیب دیدند: نقشهای ماهوارهای از فراز قطب جنوب که با طیفی از سفید تا سیاه، حفرهای را نشان میداد که تقریباً تمام قاره را در بر گرفته بود. این تصویر بعدها بارها بازنشر شد، بازآفرینی شد و به یکی از قدرتمندترین نشانههای بصری در تاریخ ارتباطات محیطزیستی تبدیل شد. اما نکتهای که کمتر به آن پرداخته شده این است که در فاصلۀ میان انتشار آن تصویر و امضای پروتکل مونترال در سپتامبر ۱۹۸۷، بسیاری از رسانههای جدی -از جمله نشریاتی که سالها موضوع ازن را پیگیری میکردند- بهطور عامدانه از چاپ تصاویر حفرۀ ازن پرهیز کردند2. این خویشتنداری در انتخاب و انتشار تصویر، با تمایزی که کریستین چانگ در یادداشت خود بر آن انگشت گذاشته، پیوندی بهنظر دور اما معنادار دارد.
این یادداشت کوتاه و بهظاهر ساده، به یکی از ابعاد بسیار کمپرداختهشدۀ حکمرانی محیطزیستی اشاره میکند: قدرت یک روایت مؤثر اغلب از بزرگنمایی تهدید نمیآید، بلکه از «ساختپذیری پاسخ» میآید. پروندۀ ازن، به این دلیل که چرخۀ کامل خود را از فرضیۀ علمی تا اقدام جهانی و سپس ترمیم تدریجی طی کرده، یکی از کاملترین آزمایشگاههای طبیعی برای بررسی این مدعاست. هر چرخش کلیدی در این تاریخ را میتوان در چارچوب تنش میان «مرئیسازی خطر» و «قابلفهمسازی پاسخ» بازخوانی کرد.
برای درک وزن این تمایز، باید به لحظهای بازگشت که مسئلۀ ازن «کشف» شد. در سال ۱۹۷۴، ماریو مولینا و شروود رولند مقالهای کوتاه در نشریۀ نیچر منتشر کردند و در آن استدلال کردند که کلروفلوئوروکربنها (CFCها) در استراتوسفر با نور فرابنفش تجزیه میشوند و اتمهای کلر آزاد میکنند که سپس در یک واکنش زنجیرهای، مولکولهای ازن را تخریب میکنند3. این استدلال بهشدت فنی بود؛ آنچه توصیف میکرد، پدیدهای نامرئی در ارتفاع چند ده کیلومتری بود. خود CFCها از نظر شیمیایی بیاثر و در جو بین چهل تا صد سال پایدار بودند؛ در مقیاس ادراک روزمرۀ انسانی، کاملاً نامرئی، بیبو و نامحسوس. به بیان دیگر، مسئلۀ ازن از همان آغاز یک «مسئلۀ شناختی دشوار» بود: نه دود غلیظی داشت که چشم را بسوزاند، نه آتشی بود که مستقیماً دامن محیطزیست بگیرد. «خطر» آن در مدلها، طیفها و معادلات شیمیایی زندگی میکرد.
در واقع میتوان گفت که همین دستنیافتنی بودن شناختی، بعدها اثربخشی تصویر «حفرۀ ازن» را آنقدر برجسته کرد. بر اساس پژوهشهای تاریخی گریوسمال و بریدی، هنگامی که والتر سالیوان در نیویورکتایمز واژۀ «حفره» را برای توصیف کاهش ازن بر فراز قطب جنوب به کار برد، این استعاره احتمالاً برگرفته از تعابیر پیشنهادشده توسط رولند یا دونالد هیث، دانشمندان ناسا، بوده است4. از منظر هنر گزینش کلمات، استفاده از واژۀ «حفره» خود یک ابتکار خلاقانۀ ارتباطی است که نتیجهای پیچیده دربارۀ درصد کاهش غلظت را به تصویری قابل تصور از «فقدان» و «خلأ» تبدیل میکند. نکتۀ ظریفتر آنکه آن نقشۀ ماهوارهای، غلظت ازن را بر حسب «سانتیمتر» بیان میکرد – ضخامت فرضی لایه در شرایط دما و فشار استاندارد- و همین باعث میشد لایۀ ازن بر فراز قطب جنوب در تصویر، کمتر از ۱۹/۰ سانتیمتر به نظر برسد، بسیار نازکتر از ضخامت واقعیاش در استراتوسفر، و از این رو ادراک «شکنندگی» و «خطر» را در بیننده تقویت میکرد. این همان عملیات کلاسیک «مرئیسازی خطر» است: از طریق استعاره، تغییر مقیاس و مقایسۀ بصری، تهدیدی نامحسوس به شیئی «دیدنی» و «حسکردنی» برای خوانندۀ عادی تبدیل میشود.
اما آنچه یادداشت چانگ آشکار میکند این است که راز موفقیت پروتکل مونترال در این «مرئیسازی خطر» نهفته نیست. درست برعکس، هنگامی که نمایندگان کشورها در سال ۱۹۸۷ در مونترال گرد آمدند، متنی که پیش رویشان بود یک بیانیۀ «نجات زمین» نبود؛ یک پروتکل بود با فهرستی از هشت مادۀ کنترلشده و جدول زمانی مشخص برای کاهش آیندههای عامل ایجاد خطر. متن اصلی از کشورهای صنعتی میخواست تا سالهای ۱۹۹۸-۱۹۹۹ مصرف و تولید CFC را به پنجاه درصد سطح سال ۱۹۸۶ برسانند و به کشورهای در حال توسعه ده سال مهلت میداد5. این اعداد خودشان یک «پاسخ قابلفهم»، یعنی مشخص، دارای مهلت، و قابل اندازهگیری بودند. هر طرف میتوانست دقیقاً بداند چه باید بکند، چه زمانی، و تا چه حدی پیش برود تا «موفق» شمرده شود. برخلاف آن تصویر نگرانکننده در نیویورک تایمز، متن پروتکل تلاش نمیکرد خطر را مرئیتر کند؛ تمام انرژی ارتباطیاش صرف شفاف، اجراپذیر و راستیآزماییپذیر کردن برنامۀ اقدام شده بود.
این تفاوت در راهبرد روایی را میتوان با تمایز کلاسیک روانشناسی شناختی میان «ادراک تهدید» و «ادراک خودکارآمدی» فهمید. لئونارد مودینف در کتاب «ناخودآگاه» با گردآوری شواهد گسترده نشان میدهد که تصمیمگیری انسان -بهویژه دربارۀ خطرهای دورمدت و کنش جمعی- بههیچوجه محاسبهای صرفاً عقلانی نیست، بلکه عمیقاً تحتتأثیر چارچوبهای ناخودآگاه قرار دارد. هنگامی که فرد با تهدیدی بزرگ، مبهم و فاقد مسیر روشن مقابله روبهرو میشود، واکنش روانی رایج نه اقدام، بلکه اجتناب یا بیحسی است. «مرئیبودن» تهدید، اگر با تصویری روشن از «کاری که میتوان کرد» همراه نباشد، میتواند احساس ناتوانی را برانگیزد. در مقابل، هنگامی که تهدید به اهداف مشخص، زمانبندیشده و عملیاتی تجزیه میشود، فرد بیشتر به حالت «حل مسئله» وارد میشود6. ساختار متن پروتکل مونترال، احتمالاً ناخواسته، با همین سازوکار روانی همراستا بود: از کشورها نمیخواست «لایۀ ازن را نجات دهند»؛ میخواست «تولید و مصرف CCl₃F، CCl₂F₂ و سه مادۀ دیگر را در سطح ۱۹۸۶ تثبیت کنند و سپس بهتدریج کاهش دهند». این بیان، توجه کنشگر را از وضعیت جهانی غیرقابلکنترل (آیا لایۀ ازن ترمیم میشود؟) به رفتار محلی قابلکنترل (دادههای تولید و مصرف کشور خودش) منتقل میکرد.
از منظر اثربخشی حکمرانی، این راهبردِ «خواناسازی پاسخ» موفقیتی چشمگیر به دست آورد. تا زمان اصلاحیۀ لندن در ۱۹۹۰، پنجاهوهشت دولت و جامعۀ اقتصادی اروپا پروتکل را تصویب یا به آن ملحق شده بودند که رویهم حدود ۹۹% درصد تولید جهانی مواد کنترلشده را نمایندگی میکردند7. تا سال ۱۹۹۵، بیشتر کشورهای صنعتی حذف اصلی مواد کنترلشده را کامل کرده بودند و کشورهای در حال توسعه نیز در همان مسیر گام نهاده بودند. گزارشهای ارزیابی برنامۀ محیطزیست سازمان ملل نشان میدهد که فراوانی کل مواد مخرب ازن در جو در دهۀ ۱۹۹۰ به اوج رسید و سپس روند نزولی پیوسته آغاز شد و شاخص کلیدی «کلر فعال استراتوسفری» نیز شروع به کاهش کرد. برآوردها حاکی است که پروتکل مونترال تا سال ۲۰۳۰ از حدود دو میلیون مورد سرطان پوست پیشگیری خواهد کرد8. پشت این اعداد، چارچوب رواییای قرار دارد که ثابت کرد میتواند در مقیاس جهانی کنش جمعی برانگیزد: چارچوبی که به تولید مستمر ترس متکی نیست، بلکه به خوانایی اهداف، قابلیت ردیابی و اندازهگیری میزان پیشرفت و توزیع شفاف مسئولیتها تکیه دارد.
با این حال، یادداشت چانگ را میتوان حاوی یک هشدار ضمنی نیز دانست که شایان توجه است. اگر «قابلفهمسازی پاسخ» سازوکار محوری موفقیت مونترال باشد، آسیبپذیری این سازوکار نیز در همانجا نهفته است: هنگامی که «پاسخ» بیش از حد موفق و بیش از حد «قابلفهم» شود، افکار عمومی ممکن است آن را بهعنوان «مسئلهای حلشده» بازخوانی کند.
کُنده و مِلا-کاتیا در مقالهای که در سال ۲۰۲۴ در نشریۀ استرالیایی «آموزش محیطزیست» منتشر شد، مستقیماً عنوان خبری سازمان جهانی هواشناسی پس از اصلاحیۀ کیگالی را نقد کردند: «بازیابی لایۀ ازن در چشمانداز است و به جلوگیری از گرمایش جهانی ۵/۰ درجه کمک میکند.» 9 آنها بیم آن داشتند که چنین بیانی از سوی خوانندۀ غیرمتخصص بهغلط بهعنوان تأیید رابطۀ علتومعلولی میان ازن و تغییر اقلیم تفسیر شود و از این راه «ادراک تهدید بحران اقلیمی» را تضعیف کند. نگرانی آنها چندان هم خالی از معنا نیست: روایت موفقیت مونترال در مسئلۀ ازن مبنی بر اینکه «مشکل شناسایی شد، راهحل تدوین شد، شاخصها بهبود مییابند»، اگر بدون تمایزگذاری به تغییر اقلیم تعمیم داده شود، میتواند اثر سرریز10 «خوشبینی افراطی» ایجاد کند. افکار عمومی از پیش تمایل دارد ازن و تغییر اقلیم را با هم اشتباه بگیرد، و گنجاندن HFCها (گازهای گلخانهای قوی که البته لایۀ ازن را تخریب نمیکنند) در دامنۀ پروتکل، مرزهای این دو مسئله را بیش از پیش مبهم کرده است. به بیان دیگر، راهبرد «قابلفهمسازی پاسخ» در مسئلۀ ازن پیروزی قاطعی به دست آورد، اما اگر همان الگوی روایی بهصورت مکانیکی به تغییر اقلیم منتقل شود، یعنی جایی که نه «پنج مادۀ مشخص» وجود دارد و نه دستور «کاهش پنجاه درصدی» آنقدر ساده است، ممکن است نتیجۀ معکوس بدهد، به این معنا که یک «پاسخ قابلفهم» بهغلط بهعنوان «مسئلهای حلشده» تلقی شود.
مسئلۀ عمیقتر آن است که خود چارچوب «پاسخ قابلفهم» مونترال اکنون با فشارهای تازهای روبهروست. بر اساس ارزیابی سال ۲۰۲۳ برنامۀ محیطزیست سازمان ملل، هرچند انتظار میرود لایۀ ازن تا میانۀ قرن به سطوح پیش از دهۀ ۱۹۸۰ بازگردد، این روند بازیابی تحتتأثیر اختلالات ناشی از تغییر اقلیم قرار دارد: تغییر الگوهای گردش جوی، نوسان دما و بخار آب در استراتوسفر، و افزایش آتشسوزیها و تزریق آئروسلها میتوانند به شیوههای پیچیدهای سرعت بازیابی ازن را تحت تأثیر قرار دهند. همزمان، برخی منابع انتشار که پیشتر تحت کنترل سختگیرانه نبودند -مانند انتشار مواد مخرب ازن در کاربردهای «مواد اولیه» صنعتی- توجه جامعه علمی را جلب کردهاند. این یعنی «پاسخ» همچنان خوانا باقی مانده، اما «خطر» در حال پیچیدهتر، پراکندهتر و دشوارتر شدن برای تقلیل به یک هدف واحد است. آن شفافیت «پنج ماده، یک هدف، یک خط زمانی» در پروتکل مونترال، در مواجهه با پیچیدگی نظام جفتشده اقلیم-ازن، ممکن است دیگر کافی نباشد.
قدرت یادداشت خانم چانگ در این است که با یک تقابل فشرده، دو فلسفۀ ارتباطی کاملاً متفاوت را آشکار میکند. یکی «مرئیسازی خطر» است: از طریق تصویر، استعاره و روایت، تهدیدی نامحسوس را به ماهیتی ادراکپذیر برای عموم تبدیل میکند. این راهبرد در مراحل نخستینِ مسئلۀ ازن نقشی کلیدی ایفا کرد. بدون آن تصویر «حفره» در نیویورک تایمز، احتمالاً مسئلۀ ازن هرگز به دستور کارهای سیاسی راه نمییافت. اما محدودیت آن نیز روشن است: بهمحض «مرئی» شدن خطر، توجه عموم به خود تهدید معطوف میشود، نه به مسیر مقابله با آن. دیگری «قابلفهمسازی پاسخ» است: از طریق اهداف مشخص، اجراپذیر و زمانبندیشده، توجه عموم را از «چقدر وحشتناک است» به «چه میتوانیم بکنیم و تا کجا پیش برویم تا موفق شویم» منتقل میکند. این راهبرد به تأمین مستمر ترس متکی نیست، بلکه به «اجراپذیری کنش و راستیآزماییپذیری پیشرفت» تکیه دارد. ساختار متن پروتکل مونترال -آن اعداد و مهلتهای بهظاهر خشک- دقیقاً تجسم مادی همین راهبرد است. لازم نیست هر شهروند شیمی استراتوسفر را بداند؛ فقط کافی است هر طرف بتواند دادۀ تولید خود را محاسبه کند و رفتارش را با جدول زمانی تطبیق دهد.
از منظر روانشناسی، این دو راهبرد دو نظام شناختی-انگیزشی متفاوت را فعال میکنند. «مرئیسازی خطر» به زیانگریزی و ترس متوسل میشود؛ در کوتاهمدت میتواند توجه را بالا ببرد، اما اثر بلندمدتش محدود به «خستگی از ترس» و «احساس ناتوانی در مقابله» است. هنگامی که بارها به فرد گفته میشود تهدیدی وجود دارد اما مسیر روشنی برای مقابله پیش رویش نیست، واکنش رایج نه اقدام، بلکه «فاصلهگیری روانی» است — نوعی اجتناب دفاعی به شکل «اگر کاری از دستم برنمیآید، پس به آن فکر نمیکنم». در مقابل، قابلفهمسازی پاسخ، «خودکارآمدی و تعهد به هدف» را فعال میکند. هنگامی که به فرد یا کشوری گفته میشود «کاری که باید بکنی X است، مهلتش Y، و پیشرفتت را با Z میسنجیم»، مغز با مسئلهای حلشدنی روبهرو میشود، نه تهدیدی غیرقابلکنترل. مودینف در بحث تصمیمگیری ناخودآگاه اشاره میکند که نیاز انسان به «احساس کنترلپذیری» چنان شدید است که در نبود کنترلپذیری واقعی، حتی دست به «جعل» آن میزند تا تعادل روانیاش را حفظ کند. نبوغ پروتکل مونترال در این بود که از هیچکس نمیخواست «باور کند» لایۀ ازن ترمیم خواهد شد؛ فقط میخواست اهداف کاهش مشخص را «اجرا کند». در واقع به «فرایند» اعتماد میشد، نه به «وعده».
البته این به معنای کنار گذاشتن کامل «مرئیسازی خطر» نیست. همانطور که اشاره شد، در مراحل نخستین ایجاد مسئلۀ ازن، اگر جامعۀ علمی و رسانهها آن تهدید نامرئی را «مرئی» نمیکردند، ارادۀ سیاسی لازم برای پروتکل مونترال هرگز شکل نمیگرفت. ادراکپذیری خطر، پیششرطِ قرار گرفتن در دستور کار سیاسی است. اما آنچه تمایز چانگ به ما یادآوری میکند این است: «گذار از دستورکارسازی به اجرای سیاست، نیازمند یک چرخش در کانون روایت است». تصویر حفرۀ ازن در ۱۹۸۵ مأموریت تاریخی خود را انجام داد – جهان را وادار کرد «ببیند». متن پروتکل در ۱۹۸۷ مأموریت دیگری را انجام داد- جهان را قادر کرد «انجام دهد». هر دو ضروری بودند، اما منطق ارتباطیشان کاملاً متفاوت بود. یکیگرفتن این دو مرحله میتواند به دام رایجی در حکمرانی بیانجامد: در مرحلهای که نیاز به مرئیسازی خطر است، اتکای بیشازحد به راهحلهای فنی، افکار عمومی را بیحس میکند؛ و در مرحلهای که نیاز به قابلفهمسازی پاسخ است، بزرگنمایی خطر بدون ارائۀ مسیر روشن اقدام، مشارکت را تضعیف میکند.
امروز، این تمایز معنایی فراتر از مسئلۀ ازن دارد. ارتباطات تغییر اقلیم مدتها در راهبرد «مرئیسازی خطر» گرفتار مانده است: تصاویر بیشتر از رویدادهای حدی، دادههای تکاندهندهتر از افزایش دما، روایتهای آخرالزمانی مهیجتر. این راهبردها در جلب توجه اثر قطعی دارند، اما اینکه آیا بهطور مؤثر اقدام را پیش میبرند، پرسشی است که پاسخش هنوز روشن نیست. تجربۀ مونترال مسیر متفاوتی را پیشنهاد میکند: بهجای افزایش پیوستۀ دوز «خطر»، بهتر است جدی بیندیشیم که چگونه «پاسخ» را به اندازۀ کافی خوانا، مشخص و دارای ریتم کنیم تا هر کنشگری -از دولت تا شرکت تا فرد- بتواند آن را به سلسلهای از وظایف اجراپذیر، قابل ردیابی و قابلاتمام تبدیل کند. این به معنای دستکم گرفتن شدت خطر نیست؛ به معنای پذیرش یک واقعیت شناختی است: انسان در ترس عقب میکشد، اما در شرایطی که وظایفش روشن باشد به پیش میرود. آن متن بهظاهر بیروح پروتکل مونترال -آن اعداد، تاریخها و درصدها- دقیقاً عمیقترین احترام به همین واقعیت است.
ارجاعات و پانویسها
- https://substack.com/profile/2391296-christin-chong-phd/note/c-244709255
- https://hal.science/hal-04020959v1/document#6#3
- Molina, M. J., & Rowland, F. S. (1974). Stratospheric sink for chlorofluoromethanes: Chlorine atom-catalysed destruction of ozone. Nature, 249(5460), 810–812
- Grevsmühl, S. V. (2018). Revisiting the “Ozone Hole” Metaphor: From Observational Window to Global Environmental Threat. Environmental Communication, 12(1), 71–83. https://doi.org/10.1080/17524032.2017.1371052
- https://treaties.un.org/pages/viewdetails.aspx?src=treaty&mtdsg_no=xxvii-2-a&chapter=27&clang=_en
- Mlodinow, L. (2012). Subliminal: How Your Unconscious Mind Rules Your Behavior. Pantheon Books. ISBN: 978-0307378217
- https://www.unep.org/news-and-stories/press-release/ozone-layer-recovery-track-helping-avoid-global-warming-05degc
- https://www.buildinggreen.com/newsbrief/unep-and-wmo-release-update-ozone-depletion
- Conde, J. J., & Meira-Cartea, P. Á. (2024). Regarding the Montreal Protocol communication after the Kigali Amendment. Australian Journal of Environmental Education, 40(1), 65–69. https://doi.org/10.1017/aee.2023.35
- اثر سرریز (Spillover Effect) در ارتباطات و روانشناسی به معنای انتقال یک احساس، باور یا نگرش از یک حوزه به حوزۀ دیگر است. مثلاً وقتی رسانهها موفقیت یک توافق محیطزیستی را جشن میگیرند، این احساس موفقیت میتواند بهطور ناخودآگاه به حوزههای دیگر مانند تغییر اقلیم هم سرریز کند. فرد ممکن است ناخودآگاه فکر کند: «اگر توانستیم لایۀ ازن را نجات دهیم، پس حتماً تغییر اقلیم را هم میتوانیم حل کنیم». این انتقال، حتی اگر منطقی نباشد، در سطح احساسی و شهودی رخ میدهد.