مرا دَه امید مانده و هر دَه آن تویی / به مناسبت روز ملی حفاظت از یوزپلنگ

«و همه‌چیز در آن غروب بی‌همتا

که نه در گذشته تکرار شد و نه در آینده

بس زیبا بود خواهرم

جز پرندگان بزرگی که در تیرگی شب گرسنگی می‌کشیدند»

برتولت برشت

مسعود فریادی/ حدود ۲۰ سال پیش در دورۀ آموزشی سربازی، فرماندۀ گروهانی داشتیم با روحیۀ سلحشوری و میهن‌دوستی شگفت. در روز نخست سربازی اولین خطابش به سربازانش این بود: چرا ما این‌جاییم؟ اگر نقشه‌های تاریخی کشورمان را نگاه کنید، خواهید دید که ما زمانی سرزمین بسیار پهناوری داشتیم، اما به دلیل کوتاهی گذشتگان‌مان، این نقشه در گذر زمان کوچک و کوچک‌تر شده تا این سرزمین در همین ابعاد به دست ما رسیده است. اگر امروز ما هم کوتاهی کنیم، همین نقشۀ کنونی هم کوچک و کوچک‌تر خواهد شد. اما این‌جاییم تا این نقشه دیگر کوچک‌تر نشود.

در گذر نیم‌قرن گذشته وجبی از این نقشه کم نشده است. اما در این نیم‌قرن گونه‌های زیستی بی‌همتایی که در این خاک آشیان داشتند، یکان یکان از دست رفتند. نقشۀ جغرافیا گرچه کوچک‌تر نشد، اما نقشۀ تنوع زیستی زیبای سرزمین‌مان سخت کوچک و کوچک‌تر شده است. در دل این نقشه، میراث زنده حدود بیست‌میلیون‌‌ساله‌ای است زیبا و باشکوه که چشمان سرخ کنجکاوش به رنگ آفتاب عمر بر لبۀ انقراضش است.

معاون محیط‌زیست طبیعی و تنوع زیستی سازمان حفاظت محیط‌زیست می‌گوید حدود ده‌ یوزپلنگ شمارش کرده‌ایم۱و آماده‌ایم برای اعلام خبر تلخی دیگر. به اندازۀ شیر و ببر و آهو شاهد بازاری معروف نبود تا به‌مانند آن‌ها نماد و نشانی برای خود اختصاص دهد. فقط همین اندازه دشت‌نشینی خوش‌شانس بود که یوزپلنگ باشد و تیزروترین جانور خشکی. گرچه باد هم به گرد پایش نمی‌رسید، گرچه در این ضدمحیط‌زیستی‌ترین قرن ایران از هزار و یک مهلکه گریخت، اکنون اما نفس خسته‌اش را گرد مرگ نشان گرفته و رسن دار انقراضش به گردن رسیده. خسته از سرگردانی در دشت‌های بی‌آب‌وغذا، بی یاد یار و دیار مادری، در پیچ‌وتاب این جنگ نابرابر، از دست آدمیان و سگ‌هایش و خودروهایش، هم گریزان می‌ستیزد هم ستیزان می‌گریزد. سرانجام در بن‌بست زندگی درمی‌یابد که در پهنۀ هزاران کیلومتر تنها دَه هم‌نوع هم‌درد برایش باقی مانده که هرچه می‌جوید نمی‌یابد و اثری از شوق و امید نمی‌بیند.

روز ملی برایش گذاشتیم بلکه شاید حرمت حیاتش را قدر بدانیم. برنامه‌ها تصویب کردیم و سخن‌ها راندیم و فیلم‌ها نشان دادیم تا بلکه مسئولان پشت‌میزنشین به میدان عمل درآیند و مهر یوزپلنگ، این جانور زیبا را در دل مردم بکارند. اما این زیبای نایاب فقط آزادی می‌خواست و سرپناه، تا به حال خود رهایش کنیم و زیستگاه باستانی‌اش را به دست بی‌تدبیری خود ویران نسازیم. آزادی طبیعت، تنها نوع آزادی است که به هیچ موجودی آسیب نمی‌زند.

ما برای رهایی یوزپلنگان‌مان باید در آغاز خودمان را رها می‌کردیم. هر زمان که از بند خودخواهی رها شدیم و یاد گرفتیم که می‌شود حق ناچیز جانوری را که فقط با چشمانش می‌تواند حرف بزند به‌ستم از دستش نگیریم، هر دم آموختیم که این سرزمین صرفاً از بهر پذیرایی از زندگی ما نیست، از بهر دیگر زیست‌مندان نیز هست و هر وقت یاد بگیریم که زندگی کنیم و بگذاریم دیگران نیز زندگی کنند، آن‌گاه یوزان ما رها شده، نفسی تازه کرده و در دشت‌های مسابقۀ انقراض بر باد پیروز خواهند شد. یوزپلنگ دشت ما هنگامی نجات می‌یابد که روزی ایرانیان زیبایی این گربه‌سان سخت‌کوش آزاده را باور کنند، زیستگاهش را آزاد و حریمش را حرمت نهند. آن روز که بیاید دیگر روز ملی یوزپلنگ نیست، روز زیبایی ایران و جشن ملی همزیستی انسان و طبیعت است.

اما زمان منتظر ما نمی‌ماند. دست غارتگر انقراض از دستان بی‌عمل و ناهمبستۀ ما سریع‌تر چپاول می‌کند و ماشه را برمی‌چکاند بر پیشانی این زیبای خالدار که در حصار تنگ انقراض گیر افتاده و به هیچ دشتی دیگر امکان رهایی‌اش نیست. فقط می‌دانیم که آن ده یوزپلنگ، جایی که نمی‌دانیم کجاست، تنها هستند و با چشمان پرخون‌شان غروب آفتاب عمرشان را دل‌شکسته و نومید به نظاره ایستاده‌اند، تنها در جایی که سرپناهش را مخروب، راه‌های گریزش را مسدود، آب‌وغذا را به‌رویش بسته و سگ را از پی‌اش آزاد کرده‌ایم و اکنون به دریغ و افسوس، فقط شماره‌گر نفس‌های به‌شمارش‌افتاده و نظاره‌گر گام‌های ازنفس‌افتاده‌اش هستیم.

سرانجام امروز یا فردا، سرشکسته و شرماگین خواهیم دید که این زیباچشم گریزپای از بارگه طبیعت ایران خواهد رفت و همۀ زیبایی‌اش را از دشت بی‌مهری ما خواهد سترد. در آن دشت بی‌مهری که ما و گذشتگان‌مان ایستادیم و با گام‌های لرزان نظاره کردیم تا زیست‌مندان بسیاری گرسنه، زخمی و بی‌دفاع از پیش چشمان سردمان بگذرند و تسلیم انقراض شوند. مایی که هر چیزی که به کار می‌آمد در دست داشتیم اما نکردیم آن‌چه سزا بود.

از سال ۱۳۳۵ که طرح قانونی راجع به شکار و سپس در سال ۱۳۴۶ که قانون شکار و صید را به امید حفاظت از جانوران آسیب‌پذیر و کمک به پایداری زیست آن‌ها وضع کردیم، شمار این جانوران روزبه‌روز کمتر شد. مقررات شکار را تنظیم کردیم، اما شکار از نظم درآمد. شکارچی را مجازات کردیم اما جانوران بیشتری شکار شدند. دفترها و انجمن‌ها تأسیس کردیم و برنامه‌ها نوشتیم و بودجه‌ها گرفتیم و دادیم برای نجات گربه‌سانی که دشت‌های پهناور این کشور را هم‌چنان با گام‌های چالاکش درنوردد و زیبایی مام میهن را دوچندان سازد. اما آن تدبیرها در حفظ این شاهکار طبیعت ایران اثر نکرد و برنامه‌های عمل ابتر ماند.

چرا قانون شکار و صید درست اجرا نشد؟ با این‌که قانون شکار و صید اساساً برای تنظیم شکار و نه حفاظت از حیات‌وحش تنظیم شده بود، اما به موجب همین قانون سازمان حفاظت محیط‌زیست وظیفه داشت ‌فضای حیاتی جانوران‌ وحشی‌ را حفظ‌ و نگهداری و از آن‌ها در برابر گرسنگی و تشنگی‌ و صید و شکار بی‌رویه‌ و حوادث‌ نامساعد طبیعی حمایت‌ کند. اجرای درست همین یک وظیفه می‌توانست کورسوی امید بر ادامۀ حیات جانوران در انتظار انقراض ایران را حفظ کند. اما سازمان حفاظت محیط‌زیست با همۀ توان و صلاحیتش، در حفاظت از این یکی گونۀ جانوری بی‌آزار و پرهیزکار از تعارض با انسان برنیارست و دستگاه‌های دیگر در زنده نگه داشتن زیستگاه‌ها یاری نکردند تا ما امروز را به شنیدن خبر انقراض واپسین یوز و آغاز مرثیه‌سرایی به انتظار بنشینیم.

اما این‌جا تنها مسئلۀ حفاظت و پایدارسازی نسل یک جانور در میان نیست. ما به اجرای قانون امید بستیم و به پاییدن کار سازمان حفاظت محیط‌زیست نشستیم. اما این امید بی‌پشتوانه بود و پاییدن ما بی‌حاصل. قانون بدون بسترسازی اجتماعی و فرهنگی و تخصصی اجرا نمی‌شود. قانون فرابخشی بدون‌ همکاری بخش‌های ذی‌ربط به اجرا درنمی‌آید. قانونی که در بستن دست تطاول شکارچیان و متجاوزان به زیستگاه‌ها خود دست‌بسته بود، در برچیدن دامگه خونین پرندگان کوچ‌گر تالاب‌های شمالی در مانده بود، و هم‌چنانی که یوزپلنگ را نیز ممکن است نجات ندهد.

اما اجرای قانون شکار و صید صرفاً به‌سبب کمبود بودجه و امکانات و نیرو ناکار نشد، ادعایی که دیوانیان پردیسان‌نشین خود را در پس آن آسان نهان می‌سازند. همۀ این نیم‌قرن گذشته سازمان رسمی حامی حیوانات کمبودها را و تهدیدها را و موانع را دید، افق بی‌روشنی حیات گونه‌های رو به زوال ایران را دید، خط ممتد انقراض را دید، اما فریاد اعتراض و استمداد برنیاورد، اما اقدامی کارساز نکرد، اما دست یاری و دوستی صادقانه سوی مردم علاقه‌مند دراز نکرد، اما صادقانه پای کار نیامد. سازمان حفاظت محیط‌زیست درد را دید و درمان را شناخت، اما دست به جراحی نبرد. چنین شد که پس حتی یک گونۀ جانوری ایران نیز امروز با وجود همۀ تلاش‌های این سازمان، در وضعیت مطلوب اکولوژیک زیست نمی‌کند. حتی یک گونۀ جانوری.

در گذر این شش دهه پس از تصویب قانون، سازمان می‌توانست برای حل معضل همیشگی کمبود بودجه و نیرو، به‌تدریج و با پشتکار، قلّک بودجه‌اش را به لطایف‌الحیل پر کند، نیروی اجرایی و متخصص کاردان پرورش دهد، اولویت‌ها را فدای مصلحت روزمره نسازد، به سرمایۀ اعتماد مردمی و همیاران طبیعت پشت ببندد و دلسوزان طبیعت مهین را به یاری بخواند. کشور ما سرزمین مردمان گشاده‌دست و خیرکار است، چه بسیار مردمان نیک‌اندیشی که می‌توانستند دعوت یاری سازمان را پاسخ دهند و درخور توان خویش در نجات واپسین یوزپلنگ‌های کشور کمک کنند. آیا خرید حقوق عرفی چرا و گله‌های دامداران و آزادسازی زیستگاه یوزپلنگ، حمایت از محیط‌بانان، خرید تجهیزات فنی و تأمین آب و طعمه برای این زیبای گریزان به دست مردم گشوده‌دست ما سخت بود؟ آیا شنیدن نظر کارشناسان داخلی و خارجی و گشودن در اطمینان و همفکری به‌ روی آن‌ها برای سازمان دشوار بود؟

اما برخورد دستورگرایانه و نگاه از بالا به پایین این قانون و سازمان ذی‌ربط آن، اجازۀ شکل‌گیری یک بستر اجتماعی و فرهنگی پویا برای پایایی چرخۀ زیست حیوانات را نداد و همیاران اهل عمل را به میدان نیاورد. قانون تکلیف سنگین حفاظت از جانوران را همه بر دوش سازمانی دست‌بسته گذاشت و باقی همه را وا نهاد. مردم و جوامع محلی جایی در این قانون نداشتند. آب در کف صلاحیت یکی و مرتع در کف سازمانی دیگر، راه در دست یکی و صنعت در دست دیگر، سازمان حفاظت محیط‌زیست بی‌ابزار ماند در تقلا برای حفظ آب و خاک و هوا و غذای یوزپلنگ. ما ماندیم و ده یوزپلنگ تنها که شتابان به وعده‌گاه ملاقات با فرشتۀ مرگ‌شان رهسپارند.

سازمان حفاظت محیط‌زیست، سازمان‌های مسئول آب و خاک و زیستگاه را به میدان همکاری نیاورد و با نشنیدن صدای مردم محلی، کارشناسان، کشاورزان و دامداران، صنعتگران و معدنکاران، در حفاظت از این جانور آسیب‌پذیر تنها ماند و تنها ماند. حتی دست یاری به همان طبیعت‌دوستان کم‌شماری که قامت زندگی خود را به پای تداوم زندگی یوزپلنگ پیر کردند نداد. اختلاف نظرها بر وفاق عمل‌ها برتری یافتند و خط‌ها و میزها و رنگ‌ها، دستان آماده برای نجات این زیست‌مند گرامی ما را از هم جدا کردند.

همۀ این شش دهه پس از تصویب این قانون سازمان فرصتی داشت که با همۀ نشیب‌ها و سختی‌ها، مردم را با گونه‌های جانوری بی‌همتای کشور آشنا و دوست کند؛ به آنان آموزشی دهد که بتوانند حضور جانوران را در طبیعت تاب آورند؛ آموزشی که حفاظت از گونه‌های زیستی را به خواست جمعی همۀ مردم بدل کند؛ متخصصان کاربلدی را در حفاظت از این گونه‌ها نه در پشت میز بلکه در دامان طبیعت پرورش دهد؛ تهدیدها را کم، مخالفان را همراه و فرصت‌ها را بیشینه کند؛ و شکارچیان و دامداران را دوستدار حیات‌وحش سازد. تا در بزنگاهی پرافسوس چون امروز که سازمان می‌بایست در مسابقۀ نفس‌گیر با انقراض گونه‌های زیستی کشور دست پیش می‌گرفت و از میراث طبیعی ملی کشور صیانت می‌کرد، تنها نمی‌ماند و در چنبرۀ کمبود متخصص و نبود منابع مالی و بی‌عملی همیاران و ناهمدلی مردم محلی و ناهمسازی دستگاه‌های دیگر گرفتار نمی‌آمد.

اینک پس از شش دهه شاید مسئولان پردیسان می‌توانند ببینند که اعتمادسازی و همدل کردن تابعان قانون، از دستور و کنترل آن‌ها کارآمدتر بود. تسهیل اجرای قانون برای تابع قانون از باز کردن در زندان به روی متخلف آسان‌تر بود. توزیع عادلانه و منصفانه منافع و هزینه‌های اجرای قانون از تحمل هزینه‌های کمرشکن نقض آن آسان‌تر بود. همکاری با جوامع محلی و همراه ساختن آن در حفاظت از حیات‌وحش هزینۀ مالی چندانی نداشت. مردم همیشه دست دوستی صادقانه را با دست دوستی پاسخ می‌دهند.

اما یک‌جانبه‌گرایی، نادیده گرفتن منافع و حقوق متقابل، تحمیل نامنصفانۀ هزینه‌ها بر تهیدستان، نادیده گرفتن برخورد علمی و آزموده‌شده با جانوران، اصرار بر تداوم زبان دستوری و تکرار روش‌های قدیمی، فرافکنی مسئولیت و جلب ناکافی همکاری دستگاه‌های دیگر، سازمان حفاظت محیط‌زیست را اکنون که بیش از هر زمان دیگری به همیاری همۀ نهادها و گروه‌های مردم برای حفاظت از واپسین یوزپلنگ‌های کشور امید بسته است، در کشیدن بار مسئولیت انقراض این یادگار بی‌همتای کشور تنها خواهد گذاشت. اثر این ناکامی چنان است که حتی امروز هم اگر سازمان حفاظت محیط‌زیست بخواهد از راه رفتۀ دیروز باز آید و در همکاری را باز کند، این تلخکامی بی‌اعتمادی را با صد وعدۀ شیرین نتواند شست. همکاری همگانی نیازمند زمان و اعتمادسازی است، زمانی که به‌سرعت برای یوزپلنگان ما رو به پایان است.

اما مسئلۀ ما صرفاً همین قانون نیم‌بند هم نیست. مسئلۀ ما در حفظ گونه‌های زیستی، ناتوانی ما در فرهنگ‌سازی و آشناسازی است. مسئله در ایجاد حس دوستی و احترام به طبیعت است. مسئله تردیدها در توان ما در کنترل خودخواهی و آمادگی دوست داشتن زیست‌مندان دیگر است. بسیاری هنوز یوزپلنگ را نمی‌شناسند یا آن را موجودی وحشی و خطرناک می‌پندارند. مدیران اقتصادپرست یوزپلنگ را یک مزاحم و کشاورزان و دامداران دست به بیل و چماق، آن را دشمن می‌شمارند. این زیبای گریزان با همۀ طرح‌های چشمگیرش نتوانست در چشم مدیران جایی بیابد. حفظ جانش برای دولت هنوز یک اولویت نیست و ای‌بسا حتی برای خود سازمان حفاظت محیط‌زیست نیز که هر روز صبح ابتدا چراغ دفتر آلودگی آب‌وهوا را روشن می‌کند.

یوزپلنگ‌های ما پیش از آن‌که زیر بیل و تفنگ و چرخ‌های خودرو و زیر بار گرسنگی و تشنگی به خاک بیفتند، راه باریک زندگی‌شان را به بی‌مایگی آموزش و فرهنگ‌سازی، حاکمیت بلامنازع بهره‌بردار بر طبیعت و چیرگی دیوانسالاری بر اقدامات میدانی عاجل باختند، و به بی‌عملی آنان که می‌دانستند چه راهی درست است ولی نظاره‌گر ماندند.

حالا با انقراض این ده یوزپلنگ تنهای این سرزمین، از نام و نان کشور چیزی کم نخواهد شد. چرخ اقتصاد با دور دیروز خود خواهد چرخید، موتورهای صنایع و سنگ‌شکن‌های معادن کار خواهند کرد، دامداران آخرین گیاه روییده در دشت‌های خشک را زیر سم دام خود خواهند برد، ارابه‌های مرگ در دشت‌ها هم‌چنان بی‌محابا خواب امن جاده‌ها را خواهند آشفت، مدیران هم‌چنان نان را از زمین و معیشت را از زیبایی مهم‌تر خواهند دانست. روزی که واپسین یوزپلنگ این نقشۀ جغرافیا بمیرد، در بی‌خبری خواهد مرد و ملتی سوگوار نخواهد شد. اما آن روز که کودکی دربارۀ سرنوشت یوزپلنگان سرزمینش بپرسد، خوشا به حال پدر و مادری که پاسخی قانع‌کننده برای چرایی ناکامی ما در نگه‌داشت جان گرانمایۀ این جانور داشته باشند، برای کودکان جسوری که دیگر به‌سادگی با بهانه‌های ما قانع نمی‌شوند.

هر بار که زیست‌مندی از زیست‌مندان این مرز و بوم نابود می‌شود، تکه‌ای بزرگ از زیبایی‌های آن کم می‌شود و پس آن‌گاه که عکس‌های طبیعت این سرزمین در نمایشگاه وجدان جمعی نشان داده شوند، جای خالی این زیبای برای همیشه خفته، نمایشگر شرمساری تاریخی ما در حفظ زیبایی‌های سرزمین‌مان خواهد بود. روزی که دلتنگ جای خالی یوزپلنگ شدیم، باید کیلومترها دشت‌های بی‌پایان ایران را ببوییم، همان‌جا که این سرخ‌چشم تیزپا، کالبد خود را در خاک بی‌مهر ما و روح خود را به باد سرکش به امانت سپرد و رفت. برای همیشه.

اما آیا این آخر کار است؟ آیا امیدی به تداوم حیات این ده یکی یوزپلنگ نفس به شماره‌ فتاده نیست؟ آیا کاری نمی‌توان کرد؟

می‌توان کرد. می‌توان کاری کرد اگر دست طبیعت‌دوستان متحد، نظرهای کارشناسان متفق و ارادۀ عملی دولت منعقد شوند. می‌توان کاری کرد اگر مدیران پردیسان و بهارستان و پاستور به عهد میهن‌دوستی‌شان باز آیند و حفاظت از این واپسین بازمانده‌های طبیعت ایران را در بالای اولین صفحۀ دستور کار روزانه خود جای دهند تا امروز و فردا نواهای سوگواری برای تنهاترین گونۀ زیستی ایران در حال کوک شدن نباشند. راهکارها معلوم‌اند و مسئولیت‌ها مشخص. می‌توان کاری کرد اگر سازمان حفاظت محیط‌زیست خود را در حصار تنگ محدودیت‌ها و موانع اداری همیشگی گرفتار نبیند و یک برنامۀ ملی فوری بنویسد و برای اجرای آن، درهای همکاری را باز کند و دست‌های یاری را به گرمی بفشارد.

هر بار که غم ویرانگر بلایی طبیعی رخسارۀ این میهن را می‌پوشاند، مردم ما با هرچه در توان و توشه دارند، به یاری هم‌میهنان غم‌دیدۀ خود می‌شتابند. اینک که این انگشت‌شمار یوزپلنگ هم‌میهن ما راه پرتگاه انقراض در پیش گرفته‌اند، چه خوب که سازمان حفاظت محیط‌زیست برنامۀ مالی و اجتماعی ویژه‌ای به‌منظور همبسته کردن آخرین تلاش‌های ملی در راه باز کردن مسیر زندگی دوباره برای یوزپلنگ‌ها تدارک ببیند. دشت‌های به اشغال دامدارْ درآمده آزاد شود، سگ‌های گله به جای دیگر منتقل شوند، از طعمه‌ها و زیستگاه‌ها حفاظت شود، مراکز پایش و محیط‌بانی تقویت شوند، دست اعتماد همیاران و کارشناسان داخلی و خارجی به گرمی فشرده شود تا فرصت برگشت دوبارۀ این هدیه‌های آفرینش به طبیعت شکوفان میهن داده شود. در این ۱۶۹۵۱۴۸ کیلومتر مربع قطعاً باید فضایی برای آزاد و بی‌پروا زیستن این ده جانور باقی بماند. سرزمین ما برای یوزپلنگ تنگ نیست.

این سخت است اما برای مردمی که بخواهند توان خود را در حفظ واپسین گونه‌های جانوری خود به بوتۀ آزمایش و اخلاص بگذارند، ناممکن و نامیسر نیست. اینک که خنجر انقراض درست بر گلوی این هدیۀ بی‌همتای بیست‌میلیون‌سالۀ طبیعت ما درایستاده و واپسین چراغ‌های امید خاموش می‌شوند، همین اکنون وقت کار بزرگ است. برای پیروزی در حفظ واپسین بازمانده‌های یوزپلنگ کشورمان. ما بیش از هر زمان دیگر به این پیروزی نیاز داریم؛ چراکه «فقط پیروزی است که پیوند می‌دهد. شکست نه‌تنها انسان را از انسان‌های دیگر، بلکه خود او را نیز از خودش جدا می‌سازد».۲

به این پیروزی نیاز داریم تا بتوانیم گونه‌های دیگر را نیز نجات دهیم، تا بتوانیم دوباره زیبایی را به رخسارۀ میهن‌مان بازگردانیم. به این پیروزی نیاز داریم تا خودمان را باور کنیم. برای ما هم شکست در این مسیر، سرآغاز شکست‌های دیگر خواهد بود: شکست در حفظ تنوع زیستی سرزمین، شکست در حفظ دیگر اکوسیستم‌ها، شکست در توان همبسته شدن برای حفظ زیبایی‌های میهن و شکست در این باور که ما می‌توانیم. اما پیروزی در نجات این ده یوز تنها، پیروزی در حفظ جان یک جانور نیست، پیروزی در توان و آمادگی فکری و عملی ما برای صیانت از همان نقشۀ جغرافیای کشورمان با همۀ سرمایه‌ها و داشته‌ها و تنوع‌زیستی زیبایش است. پیروزی در صیانت از زیبایی سرزمین و اعتبار خود ما در برابر آینده است.

پانویس

  1. خبرگزاری ایسنا، آخرین آمار از تعداد یوزپلنگ‌های ایرانی، (۲۶/۸/۱۴۰۳) واقع در:

https://www.isna.ir/news/1403082418078/آخرین-آمار-از-تعداد-یوزپلنگ-های-ایرانی

  1. دو سنت اگزوپری، آنتوان، خلبان جنگ، مترجم: اقدس یغمایی، انتشارات نیلوفر، ۱۳۹۲، ص. ۱۳۵.

فصلنامۀ صنوبر، سال نهم، شمارۀ ۲۸ و ۲۹، ص ۱۴۹-۱۵۷.

پیام بگذارید