محسن عباسپور/ کُهزاد؛ زاییدۀ کوه و زاییدهشده در کوه؛ این نام در کنار نامهای دیگری همچون کُهیار، لهراسب، گشتاسب و… تنها چند نام از صدها نام ایلیاتیهای استان فارس و برخی دیگر از عشایر کشور است که همه چیزشان طبیعت بود، حتّی برگزیدن اسمي برای فرزندانشان. اگر فرزند پسر در مسيرهای كوهستانیِ كوچ به دنيا ميآمد، كُهزاد نام میگرفت تا اين نام همچون شناسنامهای برای او باشد كه هم تبارش و هم محل تولّدش را مشخص کند. عشاير چابكسوار دشت نيز كه چرخ زندگیشان بر مدار امنیتِ برخاسته از تاخت اسبهایشان میگشت، كليدواژۀ اسب را در نامگذاریهای فرزندانشان به كار میبردند تا بركتی براي زندگی آنها باشد.
درهمتنیدگی محضِ جوامع عشایری با طبيعت و اقلیمهای میزبان آنها تا بدان حد بود که میشد این جوامع انسانی را بخشی از طبیعت به شمار آورد؛ چونان طبیعتی که در قامت جامعهی انسانی پدیدار شده باشد. باد و برودت به همان شكل كه بر پيكرۀ يك درخت تأثير ميگذاشت و نظام زيست آن را به صورت موقت تغيير ميداد و خشخش برگریزان درختها را بلند میکرد، بر پيكرۀ يك جامعۀ عشايري نيز تأثير بر جای میگذاشت و صدای همهمۀ قافلههای كوچ را به گوش میرساند. از تأمین نیازهای معیشتی همچون تأمین آب، غذا، پوشاک، دارو، سرپناه و… گرفته تا روابط فرهنگی موجود میان جوامع عشایر، ارتباط بیواسطه و مستقیمی با عناصر طبیعی و محیطزیستی پیرامونی آنها داشت.
به نظر میرسد یکی از اصلیترین دلایل پایداری و ماندگاری عشاير در طول تاریخ نیز برگرفته از همین مسئله است. سبک زندگی مبتنی بر کوچ که در جوامع عشایری دیده میشود، کهنترین شیوۀ زیستی بشر قلمداد میشود که تا به امروز تداوم یافته است. منطق مستتر در این زندگی، نوعی از طبیعتگراییست که طبیعت و محیطزیست را اصلیترین عامل تعیینکنندۀ همه چیز میداند. در جوامع عشايري، عواملي مانند سرد و گرم شدن هوا، کم و زیاد شدن علوفه در مراتع و سایر مواردی از این دست است که نظامهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادي و… را در طول تاريخ شكل دادند و امكانپذير كردند. در نظام زيستی اين جوامع، طبيعت حتّی میتواند دايرۀ زبان را- كه به تعبير هايدگر، جهان هر فرد است- تعيين کند؛ به آن غنا میبخشد و واژهها و تركيبها را متناسب با زيستبوم و عناصر پيرامونی برساخت میكند.
عامليتِ تعيينكنندۀ طبيعت در زيست جامعۀ عشايری، علاوه بر تأثیری که بر اين جوامع گذاشت، پيامدهاي اجتماعی و سياسی متعدّدي برای ساير نظامهای زيستی نيز ايجاد کرده بود. مادامي كه نظامهای كلانتر يك جامعه همچون نظامهای كشورداري و حکومتداری، به دانشهای برخاسته از نظامهای اداری و بوروكراتيك مجهز نشده بودند و روابط دولت-ملّت در نظامهای بینالمللی شکل نیافته بود، این نظامهای کلان، فاقد قدرتی بودند که بتوانند مبتنی بر آن نظم غالبی را در جايی بيرون از طبيعت اعمال كنند. در چنین اتمسفری بود که عشاير يكی از تعيينكنندهترين نهادهای اجتماعی و سياسی در سطح سرزمینی مانند ایران قلمداد میشدند. سرزمینی که در پهنههای گسترده و وسیعی با محدودیت منابع مواجه است.
در چنین ساختاری، تأمين قشون با فراخوان نيروهای عشايری صورت میگرفت. حركت عشاير در مسير ايلراهها بود که باعث میشد اقتصاد روستاها و شهرهای واقع در مسير رونق یابد. دامنۀ درگيریها و مجادلات عشايری گاه تا تغيير حكومتهای مركزی نيز كشيده میشد. حتّی انگليسیها كه در اواخر قرن سيزدهم خورشيدی راهی ايران شدند و شروع به پيشروی در خطۀ جنوبی ايران و نواحی فارس و بوشهر كردند، ناگزير بودند بدون نیاز به حضور نيروهای دولتی، با عشاير فارس، بوشهر و کهگیلویه و بویراحمد به عنوان يكي از اصلیترين عوامل تأثيرگذار بر امنيت اين خطه وارد مذاكره شوند. هنوز در خاطرۀ جمعیِ برخی از مردم استان فارس، حکایتهای متعدّدی وجود دارد که حاکی از عاملیت اصلی عشایر در بسیاری از برههها و رویدادهای تاریخی این منطقه است.
اما بهراستی چه شد که تنها در فاصلۀ چند دهه، یک نظم چندهزارساله و دیرپا فرو ریخت و امروز بایستی ردّ آن را یا در فستیوالها و جشنوارههای فرهنگی دید، یا با جستوجویی دشوار به دنبال آخرین نسلهایی از عشایر گشت و دستآخر هم گروههای معدودی از عشایر را یافت که البته تفاوتهای آشکاری نیز با نسلهای پیش از خود یافتهاند؟ کوچهای سوار بر کامیون و خودرو، لباسها و پوشاک خریدهشده از بازارهای شهرها كه مبتني بر سلايق توليدكنندگان راهي بازار شدهاند، کوچهایی که با بخشنامه شروع میشوند و در قالب جداول زمانی اعلامشده از سوی دستگاههای بوروکراتیک دولتی به اتمام میرسند و… همگی چهرهای از جوامع عشایری را نمایان میکنند که اگر نخواهیم بگوییم با پایان کوچ و زندگی عشایری مواجه شدهایم، دستکم بایستی اذعان کنیم با دگرگونی بزرگی در آنها مواجه هستیم.
پیش از تلاش برای یافتن پاسخ، اجازه دهید خاطرهای را نقل کنم. چند سال پیش که برای انجام یک کار تحقیقاتی در یکی از دشتهای شهرستان کازرون بودم، به پیرمردی عشایری برخوردم. از همانها که استخوانترکاندۀ آفتاب و روزگار هستند و هنوز محکم و استوار راه میروند. از همانهایی که وقتی باهاشان دست میدهی، احساس میکنی شاخۀ پرقدرت یک درخت را در دست گرفتهای؛ دستی زبر که گرم و سرد چشیدۀ روزگار است. در گپوگفت دوستانهای که داشتیم یکی از کلیشهایترین سؤالها را از او پرسیدم و یکی از کلیشهشکنترین پاسخها را به من داد. پرسیدم چه انتظاری از مسئولان داری؟ پاسخش کوتاه و تأملبرانگیز بود. گفت: «اگر باران بزند، ما هیچ انتظاری از هیچکس نداریم. خودمان هرچه را بخواهیم تأمین میکنیم.»
تمام آنچه در قالب طبیعتمحور بودن زندگی عشایری در ذهن داشتم، در این دو جمله نمایان شده بود. کلیدواژۀ اصلی، طبیعت و درآمیختگی جامعۀ عشایر با آن بود. طبیعتی چنان توانمند که در نظام ذهنی و تفسیری یک ایلیاتی میتواند مفهوم مدرنی به عنوان دولت را بیمعنا کند. ادامۀ اين بحث را به زمان ديگري موکول ميكنيم، ولي از همين دريچه به دنبال يافتن پاسخِ پرسش خودمان ميرويم.
روند سیاستگذاریهای کلان دولتها در مواجهه با عشایر و تبعات ناشی از هژمونی نظامهای کلان جهانی همچون نئولیبرالیسم که استخراج حداکثری منابع در جهت کمک به امر اقتصادی را بر هر چیز دیگری ارجحیت میداد و میدهد، میتواند از برجستهترین عواملی باشد که منجر به بروز دگرگونیهای بزرگی در جامعة عشایری ايران شدهاند. به نحوی که با اتکا به مفاهیم جامعهشناسانه ميتوان گفت عشاير را از يك «نهاد اجتماعي» به سطح «ساختار اجتماعي» فرو كاستند و اين بزرگترين زنگ خطر است.
از اوایل قرن گذشته تاکنون، پیرو شکلگیری دولتهای مدرن در ايران، نگاه به عشاير از قالب يك امر كتمانناپذير و معمول اجتماعی به سمت يك مسئلۀ قابل كنترل و برنامهريزی در پيكرۀ نظمهای بوروكراتيك و حاكميتی سوق پیدا کرد. عشاير گاه تختهقاپو شدند و گاه در سايتهای اسكانعشاير، به سمت يكجانشينی و استقرار حركت كردند و رفتهرفته واحدهای روستایی کوچکی را تشکیل دادند. دلايل متعدّدی همچون نياز به تأمين امنيت مرزها، سهولت در ارائۀ خدمات زيرساختی مثل تأمين آب، برق، گاز، خدمات بهداشتی، آموزشي و… از جمله برخی دلايلی بودند كه در قالب بستههای مختلف تشويقی و الزامهای متعدّد حاكميتی، عشاير كشور را یا با ميل و رغبت يا از سر ناچاری به سمت يكجانشينی و آغاز روند جدا شدن از زيستِ درهمآميختهشان با طبیعت هدايت كردند.
در این دورهها، مجموعه اقدامات حمایتیای که از عشایر صورت گرفت، نه در جهت احیاء ایل و کوچ، بلکه در جهت سازگارتر کردن آنها با نظامهای مدرن و ساختارهای نوین ادارۀ جامعه بود؛ به عنوان مثال کنشگریها و فعالیتهای گستردۀ میدانی محمّد بهمنبیگی در راستای کمک به عشایر که با محوریت آموزش آنها دنبال میشد و بر حوزههای دیگری همچون بهداشت، درمان و… نیز تأثیر میگذاشت، رفتهرفته نسلهایی را پدید آورد که امکان بیشتری برای درهمآمیختگی و ادغام در محیطهای شهری داشتند.
سترگی كار این اسطورۀ جامعۀ عشایری بر هیچکس پنهان نیست، اما من همواره به این پرسش فکر کردهام که آیا نمیشد به جای اینکه جوامع عشایری را به نظام اجتماعی شهرها بیاوریم و نظم مبتنی بر طبیعت زندگی آنها را به نظمهای بوروکراتیک و برساختهشدۀ انسانمحور موجود در شهرها تبديل كنيم، در روندی گفتوگويی و تعاملی، همان خدمات را به جامعۀ عشایری منتقل کنیم بهنحویکه ضمانت قویتری برای بازتولید آن جامعه و تداومش داشته باشد؟ البته كه با در نظر داشتن زمانۀ بهمنبيگی، رويكردهایي دولتهای وقت و فشاری كه بر جامعۀ عشايری وارد میآمد، اين سؤال چيزی بيش از يك تصور تئوريك نخواهد بود؛ اما از آنجا كه بحث بر سر يكی از ريشهدارترين جوامع انسانی حاضر در فلات ايران است، حداقل بايستی با اين تصور تئوريك، به واكاوی ديالكتيك آنچه در طول يك قرن اخير بر عشاير رفت بپردازيم. بهويژه كه با درنگی بيشتر مشاهده میكنيم آنچه بر عشاير رفت با تشابه انكارناپذیری به صورت همزمان بر طبيعت هم رفت.
دكتر حشمتالله طبيبی در كتاب مبانی جامعهشناسی و مردمشناسی ايلات و عشاير، چهار عامل اصلی اقليم، خاك، آب و پوشش گياهي را اركان چهارگانۀ اكولوژی مناطق عشايری به شمار میآورد؛ يعنی دقيقاً همان چهار عاملی كه امروز در صدر مجادلات و مطالبات محیطزیستی كشور قرار دارند. تغييرات اقليم، فرسايش شديد خاك، كاهش چشمگير منابع آبی و تاراج پوشش گياهی از جمله چالشهايی هستند كه امروز پيش روی جامعۀ ايران قرار گرفتهاند. اين در صورتیست كه به مدت چند هزار سال، عشاير با پيش گرفتن شيوهای از زندگی طبيعتمحور، به گونهای روزگار گذرانده بودند كه تمامی اين چهار مورد به صورت پايدار حفظ میشد. نزديكی و تشابه چالشهای عشاير با چالشهای طبيعت، باعث میشود جدّیتر به طرح آن تصور تئوريكی كه صحبتش رفت فکر كنيم.
در سراسر استان فارس ممکن است با روستاهای متعدّدی مواجه شوید که هستۀ اولیه شکلگیری آنها یک تیرۀ عشایری، یعنی یکی از واحدهای کوچک ایلها و طایفههای عشایری، بوده است. عمدۀ این روستاها نیز در حوالی کوچراهها قرار دارند. بسیاری از این روستاها از ابتدای قرن گذشته بدینسو شکل گرفتهاند و تأملبرانگیز آنکه این اسکانها به ضرورت باعث شده فشار مضاعفی بر منابع موجود در اقلیم این روستاها وارد آید. از استحصال و برداشت آب گرفته تا توسعۀ کشت در اراضی مختلف که در بعضی موارد تا ارتفاعات نيز ادامه يافتهاند. این در حالیست که چند نسل قبلتر، همين منابع را در اختيار داشتند و بیآنكه فشار مضاعفی بر آن وارد بياورند، تمام نيازهای معيشتی و حتّی سطوح بالاتر آن، يعنی نيازهای اجتماعی و فرهنگی خود را نيز تأمين میكردند.
سیاستگذاریهای توسعهای دولتهای مدرن در ایران، بهویژه در طول یک قرن اخیر، علاوه بر اینکه تأثیرات مستقیمی بر جوامع عشایری گذاشتهاند، تغییرات غیرمستقیمی نیز بر زندگی آنها بر جای گذاشتند. احداث جادهها، توسعۀ اراضی شهری، تعیین حریم برای برخی حوزهها، استقرار صنایع و… در مجموع باعث شدند نه تنها بسیاری از مراتع، کوچک و کوچکتر و آسیبپذیرتر شوند، بلکه کوچراهها به عنوان اصلیترین شریانهای حرکتی که کوچ را ممکن میکردند نيز دستخوش چالشهای بسيار بزرگی شوند.
این سیاستها در کنار ادغام دستورالعملهای نئولیبرالی با آنها، از سوی ديگر سبب شدند جوامع عشايري از يك نظام اجتماعی به سمت يك بنگاه اقتصادی سوق داده شوند. با دنبال كردن اظهارنظرهای سياستگذاران و تصميمسازان امور عشاير به وضوح ميتوان متوجه شد كه عمدۀ سياستگذاریها در جهت پايدار کردن يا تداوم فعاليت اقتصادي عشاير بهويژه در حوزۀ دامداري است و غنای فرهنگی عشاير در بسياری از موارد در حدّ يك جاذبۀ گردشگری قابل ارائه در جشنوارهها تقليل يافته است. نهادهای بوروكراتيك و دولتی رفتهرفته در حال تبديل شدن به رأس هرم عشاير هستند و در ارتباط با مباحثی همچون كوچ، مدیریت مراتع و… بيش از آنكه از زير سياهچادرها تصمیمگیری شود، در اتاقهای مديران و كارشناسان نهادهای دولتی تصمیمگیری میشود. يكی از ريشههای مشترك تمامي اين موارد را میتوان در جدا کردن طبيعت و زيست طبيعتمحور عشاير جُست كه از منظر جامعهشناسي ماكس وبر، مبتني بر عقلانيت ابزاری و معطوف به هدفی شکل گرفته که از سوی نهادهای بوروکراتیک دنبال میشده است.
اما بهراستی آيا میتوان به ساحتی ديگر نيز فكر كرد؟ براي مخاطب ايرانی متأثر از فرايندهای جهانی شدن كه در قرن بيست و يكم و عصر ارتباطات زندگی میكند، تصوّر زندگي مبتني بر كوچنشيني، نه تنها تا حدودی امكانناپذير به نظر میرسد، بلكه ممكن است حتّی اين نوع زندگی را به دليل سختیها و دشواریهايی كه به همراه دارد، نوعی محروميت اجتماعی نيز قلمداد كند و در مجموع چنين زندگیای را امكانناپذير بداند و طرح هر مسئلهای را در ارتباط با آن، بلاموضوع تلقی کند. اما اگر همين مخاطبْ رمان كليدر محمود دولتآبادی را خوانده باشد، متوجّه میشود در جایجای این رمان، شخصيت اول داستان، يعني گلمحمّد ايلياتی و ساير اعضاء خانوادهاش كه در نيمۀ اول قرن گذشته و در سرزمين خراسان زندگی میكردند، زندگی شهری و يكجانشينشده را بلاموضوع میخواندند تا آن حد كه حتّی مردم عجينشده با چنين زيستی را مردمانی كمتوان و محروم از زندگی واقعی قلمداد میكردند. زنان ايلياتی اين رمان اجتماعی، زير سقفهای سنگي و آجری نفسشان بند میآيد و سقف آسمان و سياهچادرهای ايل است كه هوای زيستن را در رگهایشان جاری میكند.
از این دست مردمان در میان عشایر فارس هنوز پیدا میشوند. زنان و مردانی کهنسالی که سرشار از زندگی هستند و هنوز زیر سقف آجری و سیمانی نخوابیدهاند. هنوز وقتی مهمان سیاهچادرهای باقیمانده از عشایر و ایلات فارس میشوید، با این دست از زنان و مردان که تقریباً همۀ آنها در نیمۀ دوم زندگی خود هستند روبهرو میشوید. اما اینها آخرین بازماندگان کهنترین شیوۀ زندگی در فلات ایران هستند. مردمان طبیعتمحوری كه هنوز وقتی در دشتها و كوههای فارس، لالايی میخوانند و مويه سر میدهند، گويا بخشی از طبيعت هستند. مردماني كه تداوم طبيعت را با زندگي كردنشان امكانپذیر کرده بودند. اما به نظر میرسد چند دههایست رفتهرفته زادههای شهر، که در مقام استعاره آنها را شهرزاد مینامیم، موفق شدهاند زادههای کوه را به نظم اجتماعی خود درآورند. با همۀ این احوال، من گمان میکنم هنوز فرصتهایی برای جلوگیری از این دگرگونی و پرداختن به آن تصوّر تئوریک وجود دارد.
فصلنامۀ صنوبر، سال ششم، شمارۀ 16 و 17، ص 25 تا 32.