گردآوری و ترجمه: فصلنامۀ صنوبر
کارکنان در بسیاری از حرفهها به دلیل اشتغال خود از سلامت روانی ضعیف رنج میبرند. اگرچه جستوجوی کتابشناختی شواهد کمی از سلامت روانی ضعیف در میان زیستشناسان حفاظتی و بومشناسان ارائه میدهد، این پدیده در میان پژوهشگرانی که روی صخرههای مرجانی، تغییرات اقلیمی، آتشسوزیهای جنگلی و گونههای در معرض خطر کار میکنند و همچنین در موارد زیادی از محیطبانها، گزارش شده است. عوامل مسئول سلامت روانی ضعیف شامل موارد زیر هستند:
- ویژگیهای شناختی مرتبط با پایگاه دانش عمیق زیستشناسان و فعالان حفاظتی و بومشناسان؛
- ارزشهای غیرشناختی مرتبط با دیدگاه آنها نسبت به جهان طبیعی؛
- مجموعهای پیچیده از عوامل مربوط به محیط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی گستردهتری که در آن به کار خود مشغول هستند.
در خصوص مشکلات شغلی محیطبانها، از جمله ناامنی محیط کار به علت درگیری با شکارچیان غیرمجاز، ضعف حمایتهای حقوقی، تجهیزاتی و معیشتی از این حافظان طبیعت زیاد شنیدهایم، اما شاید به این عارضۀ شغلی که ممکن است برای آنها پیش بیاید کمتر توجه شده باشد:
سولاستالژیا و اندوه محیطزیستی
پدیدۀ سولاستالژیا به عنوان یک وضعیت روانی-محیطی عمیقاً تأثیرگذار، به ویژه در میان محیطبانها که نگهبانان خط مقدم طبیعت هستند، قابل بررسی است. این مفهوم که توسط گلن آلبرشت، فیلسوف محیطزیست، ارائه شد، به احساس دردناک از دست دادن و بیگانگی اشاره دارد که زمانی رخ میدهد که فرد شاهد تخریب و تغییرات غیرقابل بازگشت در محیط آشنا و زیستبوم محلی خود باشد، در حالی که هنوز در همان مکان حضور دارد. برخلاف نوستالژی که حسرت دوری از مکانی دوست داشتنی را توصیف میکند، سولاستالژیا بیانگر غم از دست دادن مکانی است که فرد هنوز در آن ساکن است اما به دلیل تغییرات مخرب، دیگر آن را به عنوان خانۀ خود نمیشناسد.
محیطبانان به طور مداوم و مستقیم با انواع تخریبهای محیطزیستی مواجه میشوند؛ از آتشسوزی جنگلها و خشکیدن تالابها تا شکار غیرقانونی و آلودگیهای گسترده. این مواجهه مستمر نه تنها بر محیطزیست تأثیر میگذارد، بلکه بار سنگینی بر سلامت روان این افراد وارد میکند. آنان تغییراتی را مشاهده میکنند که اغلب غیرقابل بازگشت هستند و این موضوع میتواند به احساس غم و اندوه عمیق، اضطراب مداوم دربارۀ آیندۀ محیطزیست، و احساس ناتوانی و درماندگی منجر شود. به تدریج، این شرایط میتواند حس تعلق به مکان را از بین ببرد و حتی باعث تحریکپذیری و عصبانیت ناشی از نابودی طبیعت شود.
تأثیرات سولاستالژیا تنها به علائم روانی محدود نمیشود. این پدیده میتواند به صورت اختلالات خواب مانند بیخوابی یا کابوسهای مکرر، خستگی مزمن، و کاهش انرژی و انگیزه بروز پیدا کند. در بعد رفتاری نیز ممکن است منجر به انزوا و کنارهگیری از اجتماع، کاهش عملکرد شغلی، و احساس گناه به دلیل «ناتوانی» در نجات محیطزیست شود. عواملی مانند مشاهدۀ مستقیم تخریب محیطزیست، فشار کاری و مسئولیت بالا، بیتفاوتی جامعه یا مقامات، و تغییرات آب و هوایی گسترده میتوانند این شرایط را تشدید کنند.
راههایی برای کاهش سولاستالژیا در محیطبانها
کاهش اندوه محیطزیستی در محیطبانان نیازمند رویکردی همهجانبه و عمیق است که هم باید بر سلامت فردی آنان تمرکز کند و هم بسترهای سازمانی و اجتماعی لازم را فراهم آورد. محیطبانان به عنوان مدافعان خط مقدم طبیعت، بهطور مستقیم و روزمره با زخمهای عمیق زیستبومها مواجهند و این مواجهۀ مستمر میتواند به احساساتی چون اندوه، خشم، ناامینی و فرسودگی بیانجامد. نخستین گام، پذیرش این واقعیت است که این احساسات نشانهای از دلسوزی و تعهد عمیق آنان است، نه ضعف. محیطبانان نیاز دارند این احساسات را به رسمیت بشناسند، آنان را نامگذاری کنند و از سرکوبشان بپرهیزند.
در سطح فردی، تمرین ذهنآگاهی و ارتباط مجدد با طبیعت به عنوان منبع آرامش— نه صرفاً موضوعی برای حفاظت_ میتواند بسیار کارساز باشد. تجربۀ هوشمندانۀ لحظۀ اکنون در طبیعت، با تمام حواس، کمک میکند تا بار مسئولیت به طور موقت کنار گذاشته شود. همچنین، تعیین مرزهای سالم بین زندگی شخصی و مأموریت حرفهای برای پیشگیری از فرسودگی ضروری است. این شامل محدود کردن مواجهه با اخبار منفی در اوقات استراحت، و یادآوری این نکته است که نجات کل جهان بر دوش یک نفر نیست. تمرکز آگاهانه بر پیروزیهای کوچک و ملموس_مانند نجات یک حیوان، یا آموزش موفق به یک بازدیدکننده_ و جشن گرفتن این موفقیتها، سوخت روانی لازم برای تداوم مسیر را فراهم میآورد.
با این حال، بار اصلی این مسئولیت بر دوش نهادها و سازمانهای متولی است. ایجاد یک سیستم حمایت روانی-اجتماعی جامع که دسترسی به مشاوران آگاه به مسائل زیستمحیطی، برگزاری کارگاههای منظم مدیریت استرس و تابآوری، و تشکیل گروههای حمایتی همتا را شامل شود، نقشی کلیدی ایفا میکند. این گروهها فضای امنی برای به اشتراکگذاری تجارب و احساسات بدون ترس از قضاوت فراهم میکنند. به موازات آن، بازتعریف فرهنگ سازمانی برای قدردانی واقعی، توزیع عادلانۀ بار کاری، و بهبود امکانات رفاهی و ایمنی به محیطبانان این پیام را منتقل میکند که سلامت و جان آنان ارزشمند است. توانمندسازی حرفهای از طریق آموزشهای پیشرفته و درگیر کردن آنان در فرآیند تصمیمگیری نیز حس کارآمدی و تأثیرگذاری را در آنان تقویت میکند.
در بعد اجتماعی، توسعۀ شبکههای گسترده با دانشگاهها، سازمانهای مردمنهاد، و دیگر نهادهای حامی طبیعت، به محیطبانان حس تعلق به یک جنبش بزرگتر و پشتیبانی جمعی میبخشد. همچنین، تغییر روایت رسانهای از تمرکز صرف بر اخبار تخریب به بازگویی داستانهای موفقیت و ایثارگریهای محیطبانان، هم برای افکار عمومی آموزنده است و هم برای خود آنان اعتباربخش و امیدآفرین.
مهمتر از همه، تقویت پیوندهای اجتماعی و مشارکت فعال جامعۀ محلی است. هنگامی که محیطبانان بتوانند با آموزش، آگاهسازی و جلب اعتماد ساکنان بومی، آنان را به حافظان و شرکای واقعی طبیعت تبدیل کنند، بار مسئولیت به صورت جمعی تقسیم میشود. این مشارکت، محیطبانان را از احساس انزوا و تککاری خارج میکند و به آنان نشان میدهد که حفاظت از محیط زیست یک رسالت جمعی است. ایجاد کمیتههای مشترک حفاظت با حضور ریشسفیدان و نمایندگان جوامع محلی، برگزاری جشنوارههای طبیعتگردی محلی، و توسعۀ برنامههای آموزشی مشارکتی، نه تنها از فشار روانی محیطبانان میکاهد، بلکه اثربخشی و پایداری تلاشهای حفاظتی را به شکل چشمگیری افزایش میدهد. در نهایت، این همکاری متقابل است که هم از طبیعت محافظت میکند و هم از سلامت روان کسانی که دغدغۀ آن را دارند.
منابع
- https://www.publish.csiro.au/PC/PC21059
- Australasian Psychiatry, 15(S1), S95-S98.
- Albrecht, G. (2011). Chronic environmental change: Emerging ‘psychoterratic’ syndromes. In I. Weissbecker (Ed.), Climate Change and Human Well-Being (pp. 43-56). Springer.
Albrecht, G. (2019). Earth Emotions: New Words for a New World. Cornell University Press. - Galway, L. P., et al. (2019). The experiences of climate change educators and their perceptions of solastalgia. The Journal of Environmental Education, ۵۰(۲), ۱۱۲-۱۲۵.